#نگهبان_آتش_پارت_404

-هییشش گفتم که امروز میریم

از ته گلو حرف میزد:

-من تمام دنیا رو متوقف میکنم تا با تو باشم

ونفسش رو روی گردنم فوت کرد.. سرشار از نفرت شدم.. منم تمام دنیا رو روی دور تند مینداختم تا نابودیت رو ببینم لیلی.. دستش رو که داشت هرز میرفت گرفتم

-ممنونم پس بریم روزمون رو شروع کنیم.

لبخند زد و دستم رو که مچش رو گرفته بودم بوسید که سوختم درست جای لب هاش آتیشم زد.. اما حرکتی نکردم من به سوختن عادت داشتم

-باکمال میل تاویار

سرتکون دادم

-پس من توماشینم منتظرتم

خندید

-باشه

به سختی نجاست دستاش رو ازخودم جدا کردم

در رو باز کردم و با گام هایی که سعی میکردم کلافه نباشه از باشگاه بیرون زدم و توماشین نشستم حال خفگی داشتم.. چشمم به جعبه سیگار افتاد.. معطل نکردم.. یکی بیرون کشیدم و یک نخ روشن کردم و همونطور که نگاهم به دربود پک های عمیق میزدم..





زمین گلی بود از نم بارونی که می بارید.. پک دیگه ای به سیگار زدم.. نگاهم به رد کفش های روی زمین افتاد که از جلوی در ورودی تا ماشین ادامه داشت.. از عمیق و ثابت بودنش میشد اطمینان و استوار بودن قدم ها رو متوجه شد.. برای برگشت هم درست از همون راه اومده بودم.. این یعنی اون زن نتونست آرامشی رو که وقتی پابه این جا گذاشتم، ازم بگیره.. به کفشم که کمی گلی شده بود پوزخند زدم.. در ماشین رو باز کردم و با برداشتن بطری آب و دستمال کفشم رو تمیز کردم.. کمر که راست کردم در باشگاه باز شد و لیلی با لگسوز قرمز رنگی بیرون اومد، متعجب یه تای ابروم بالا پرید.. اما این ماشین مال لیلی نبود من تمام ماشین هاش رو دیده بودم. ازهمش عجیب تر این بود که این ماشین رو حتی داخل محوطه هم ندیده بودم.. لیلی که بیرون اومد دربسته شد ودرحالی که لبخند دندون نمایی میزد بوق زد و علامت داد که دنبالش برم.. خیلی زود به خودم اومدم

دستمال کثیف رو همونجا انداختم ودر ماشین رو بستم

خیلی ماهرانه دور یک فرمونه زدم وپشتش به راه افتادم.. از آینه سیگار مرده رو گوشه لبم دیدم.. با دست مچالش کردم.. از کتم موبایلم رو بیرون آوردم

اول خواستم زنگ بزنم اما ممکن بود لیلی شک کنه از طرفی هم حوصله نداشتم تا حرفی ازخودم و حال مثلا مهمم بشنوم.. یک پیام به حامد دادم براین مضمون


romangram.com | @romangram_com