#نگهبان_آتش_پارت_403
باناز گفت:
-آره خواستم
دستم رو تکون دادم
-خب الان همون روزه
به وضوح یکه خورد
-امروز؟
-آره موافق نیستی؟
حرفی نزد هنوز تو شوک بود خدا می دونست کدوم نقشه ش به باد رفته بود.. ابرو در هم کشیدم
-مثل این که نمیتونی
کتم رو مرتب کردم
-اوکی پس من میرم فکر میکردم باید خوشحال شی اما... روز بخیر لیلی جان
و به سمت در که پشت لیلی بود رفتم که از پشت بغلم کرد
سرجا میخکوب شدم باز دستش رو سینم نشست
-لیلی؟
چونش رو به کمرم زد
-باشه میریم
حرکت چونش آزارم میداد ازش فاصله گرفتم و به سمتش چرخیدم
-اما تو مجبور نیس..
دستش رو روی لبم گذاشت.. یکباره تمام محتویات معدم تا گلوم اومد و کامم مثل زهر شد
romangram.com | @romangram_com