#نگهبان_آتش_پارت_402

من حتی نگاهش نکردم لیلی جواب داد:

-نه اما به لاشخورهات یاد بده همکارهای من رو بشناسن وگرنه..

بهراد تند گفت:

-اشتباهشون رو ببخشید من شخصا رسیدگی میکنم

و دستش رو به کمر لیلی زد چندشم شد

پس اون هم تو این باتلاق افتاده؟

لیلی به من نگاه کرد با خودش چه فکری کرد؟ که من ناراحت میشم؟ با لحن تندی به بهراد گفت:

-مارو تنها بذار..

وخودش جلو راه افتاد پوزخند محوی به بهت نگاهش زدم

-بااجازه..

این رو جوری بیان کردم تا بیچاره بودنش رو بیشتر یادآوری کنم و از اونجا رفتم باید سر در می آوردم.. شک نداشتم اینجا یه خبرایی بود و من پیداش می کرم..

هیچ علاقه ای به همراهی با لیلی رو نداشتم برای همین سعی نکردم تا بهش برسم.. وقتی دید من ازش فاصله دارم ایستاد

-کجا موندی؟ زودبیا

نزدیک شد ودستم رو گرفت.. با هم از مقابل در ورودی رد شدیم و وارد یک اتاقک درست سمت چپ بین دو درخت شدیم.. چشم چرخوندم یک اتاق شیش متری باپنجره ای که با اسپری رنگ، نیمی ازش رو رنگ کرده بودن.. صدای بسته شدن در باعث شد به عقب برگردم دست بالا آورد و کلاهش رو بیرون آورد و کل موهای زیتونی رنگش با حالت زیبایی روی شونه ها و صورتش ریخت.. سرکج کرد..

-خب بگو..

و نزدیکم شد.. دست بالا آورد و روی چونم گذاشت.. باچیزی که به یاد آوردم پشتم لرزید و یک قدم به عقب برداشتم.. افکار مزاحمم رو پس زدم.. دستش تو هوا خشک شد لب زدم:

-برای گفتن این اومدم

سوالی نگاهم کرد

-ازم خواستی یک روز باهم باشیم؟


romangram.com | @romangram_com