#نگهبان_آتش_پارت_400
-بیا بریم داخل قبلا تو مهمونی نشد حرف بزنیم
ودست دراز کرد دستش رو گرفتم.. بدون اینکه چشم از نگاه عسلیش بگیرم گفتم:
-چقدر حیف که الان هم وقت مناسبی برای صحبت نیست
با چشم های ریز شده گفت:
-چرا؟ تو تا باشگاه من اومدی
با لحن کوبنده ای گفتم:
-زمانی میام که با اسلحه مورد تهدید قرار نگیرم.
بلند خندید اما من درد این کلام رو از خندش فهمیدم.. باخودش چه فکری کرد که با چهارتا آدم که مثل سگ پرورش دیدن مثلا خواست منو متوجه کنه اما به چی؟ اصلا مگه من چیزی برای ندونستن گذاشته بودم.
اون می خندید و من سرتاپاش رو از نظر گذروندم.. یه کت و شلوار سورمه ای که کتش رو نپوشیده بود
-لیلی خانم کجاست؟
تحکم صدام رو که شنید لب فروبست.. بی شک او هم از این همه آرامش من در تعجب بود.. بی حرف به سمت همون اسب سوار نیم نگاهی انداخت.. لیلی حالا گوشه حصار چوبی پیست ایستاده بود وبه ما نگاه می کرد..
-انگار متوجه ی حضور ما شده برو بیش از این منتظرش نذار
پراخم نگاهش کردم و به سمت لیلی رفتم.. مدام صدای شیهه ی اسب به گوشم می خورد.. وقتی من رو دید با اسبش که من حتی اسمش رو هم می دونستم چرخی به دور خودش زد.. برزین.. صداش رو بالا برد
-وای ببین کی اینجاست؟ تاویار؟
سرتکون دادم.. یه مرد سن بالا که به حتم مسئول اصطبل بود با اشاره ی دست لیلی در رو باز کرد
-بیا بیرون تا حرف بزنیم..
و راهم رو به جهت مخالف در کج کردم که بازوم رو گرفت.. نگاهش کردم.. لب های سرخش می خندید.. روی حصار خم شده بود تا بتونه دستم رو بگیره
-باورم نمیشه اینجا برای دیدن من اومدی؟ ازط کجا می دونستی من اینجام؟
به سمتش چرخیدم و مجبور شد بازوم رو رها کنه
romangram.com | @romangram_com