#نگهبان_آتش_پارت_399
-توکی هستی؟
ابرو بالا انداختم که یک قدم نزدیک ترشد
-هی باتوام گفتم کی هستی چرا اومدی اینجا؟
خونسرد گفتم:
-من فکر کنم سوال درست این باشه که با کی کار دارم؟
این بار اون جا خورد و انگشتش رو روی ماشه گذاشت.. ابدا حسی نداشتم به این تهدید احمقانه.. بی حرکت بودم لب زدم:
-بگو صاحب این باشگاه کجاست؟ همون کسی که خواسته من وارد اینجا بشم..
خیلی عصبی بود من از نفس های تند و رنگش که به کبودی میزد متوجه شدم..
-جا رو اشتباه اومدی..
یک قدم به سمتش برداشتم مات نگاهم کرد.. حالا لوله ی اسلحش درست بین ابروهام بود.. اونقدر نزدیک که حتی سرمایی که ازش به پوستم میخورد رو حس میکردم.. چشم بالا کشیدم و به نگاه خونبارش زل زدم.. با کم ترین حرکت لب گفت:
-از جونت سیر شدی؟
-اسلحت رو پایین بیار سلیم.
ومن پوزخند زدم برای یک چیز.. این صدارو خوب به یاد آوردم.. سلیم که با نفرت اسلحش رو پایین آورد و ازمقابلم کنار رفت لب زدم:
-جناب کاشف؟
لبخند زد و رو به سلیم که چشم ازمن برنمی داشت گفت:
-تودیگه برو بعدا این زیاده رویت رو جبران خواهی کرد
وبه من نگاه انداخت:
-خوشحالم تورو اینجا میبینم
سلیم چشم حرصی گفت و رفت
romangram.com | @romangram_com