#نگهبان_آتش_پارت_398
-خیلی طول کشید
ابروهاش بالا پرید خوب من رو می شناخت.. حداقل تا اونجا که نارضایتیم رو متوجه بشه.. بسته رو برداشتم که من من کنان گفت:
-خ خیلی ب ب بخشید د دیر شد ام امروز پ پدرم ن نیومدن ..
اخمم رو بیشتر کردم تا متوجه بشه تنها بودن اون هیچ ارتباطی به مشتری نداره.
ادامه حرفش رو نداد و من از کتم چند تراول بیرون آوردم و روی میز گذاشتم.. متعجب اول به میز بعد به من نگاه کرد خونسرد گفتم:
-من عجله دارم این دقیق قیمت این صد بسته ست.. من دیگه صندوق نمیرم
-این چه حرفیه قابل نداره
همونطور که از میز فاصله می گرفتم خیره به صورت آرایش کردش گفتم:
-روز بخیر..
باحالت خاصی سرتکون دادم و از فروشگاه بیرون زدم سوار ماشین شدم و بسته رو روی صندلی کنارم گذاشتم و حرکت کردم.. به خودم پوزخند زدم به کجا رسیدم؟
درست ساعت نه بود که روبروی باشگاه سوارکاری بودم. از ماشین پیاده شدم و ریموت رو فشردم.. نیم نگاهی به دو طرف انداختم.. کوچه بسیار بزرگی بود که جز این مکان، همه ویلا بودن.. من اینجا رو خوب می شناختم اما قسمت بود امروز شاید بهتره بگم درست زمانی که بیش از هشت سال از شناختن لیلی و تمام کسایی که با اون ارتباط داشتن می گذشت..
ذره ای ترس یا اضطراب نداشتم.. کتم رو مرتب کردم وبه سمت در بزرگ سفید رنگ رفتم.. از نگهبان یا کسی خبری نبود چشمم به آیفون افتاد.. بی مکث زنگ رو فشردم و منتظر شدم.. در کمال تعجب خیلی زودتراز اینکه فکرش رو کنم باز شد.. هووم عالیه..
با کف دست در بزرگ و سرد رو هل دادم ونگاهم به محوطه ی بی اندازه بزرگ مقابلم افتاد
توفاصله صدمتری از من پیست بزرگی بود که به راحتی به پونصد متر می رسید حتی از دور دیدم کسی رو که تنها سوار براسب سفیدی کل زمین رو می گشت..
شک نداشتم لیلی بود.. زن وحشی که خوب می تونست یه جونور عین خودش رو تحمل کنه.. بابا همیشه می گفت اسب های سفید یاغی هستند و رام کردنشون کار هرکسی نیست.. اونم از پدرش شنیده بود.. بیش از این نموندم و به سمت راست حرکت کردم.. بین راه بیش از چند ماشین مدل بالا دیدم که یکی از اون ها مال لیلی بود.. نریمان بازم نیومده..
حدود یک ربع راه رفتم تا بالاخره به ساختمون رسیدم
دیگه داشتم باور می کردم کسی اینجا نیست که مقابل ساختمون چهار مرد با کت و شلوارهای مشکی ایستاده بودن.. یعنی متوجه من نشدن؟ پوزخند زدم پس کی در روباز کرد؟
دیدم که یکی از اون ها من رو دید وبه کناریش علامت داد
حالا معلوم میشد.. مردی با قد بلند و هیکلی پر، داشت با گام های بلند به سمتم می اومد.. توفاصله چند قدمی ازمن کتش رو کنار زد و اسلحه ی سربی رنگش رو بیرون آورد و ضامنش رو کشید وبه سمتم گرفت شوکه شدم
romangram.com | @romangram_com