#نگهبان_آتش_پارت_397

ازعطرم دوش کاملی گرفتم.. از کشوی میز دکمه های سر آستینم رو که حروف اول اسمم بود برداشتم و وصل کردم.. کارم که تموم شد از آینه فاصله گرفتم.. با پوشیدن کفش های ورنی مشکی باز به خودم نگاه کردم.

امروز این چشم ها از همیشه سیاه تر شده بود

پوزخند عمیقی زدم و با برداشتن گوشی و سوییچم از خونه بیرون زدم.. صدای پاشنه های کفشی متوجهم کرد که همسایه کناریم داشت بیرون میومد

هم زمان در آسانسور باز شد و من معطل نکردم وارد شدم و دکمه پارکینگ رو فشردم.. درکه بسته شد نفسم رو پوف مانند بیرون فرستادم.. هیچ علاقه ای به هم صحبتی با آدم های پرحرف نداشتم.. خیلی زود ریموت ماشین رو زدم و به سمت باشگاه سوارکاری رفتم.. داشبورد رو باز کردم با ندیدن حتی یک پاکت سیگار حرصی محکم درشو بستم

-لعنتی آخه شصت و پنج تا پاکت سیگار چی شدن؟

وخودم جوابش رو دادم

-دودشون کردم واسه ریه هام

و پوزخند زدم.. روبروی فروشگاه همیشگیم ایستادم

پیاده شدم.. چهارنفری بیشتر داخل فروشگاه نبودن مقابل پیشخون ایستادم

فروشنده اینجا یه مرد بود که با دخترش کار می کردن.. به محض رسیدنم همون دختر با چشم های خندون به سمتم اومد..

-سلام خیلی خوش اومدین

بی معطلی گفتم:

-سلام صد پاکت سیگار مارلبورو لطفا

باحرفم چشم هاش گرد شد و گفت:

-بله صد تا..

سرتکون دادم

-چشم حتما..

و همونطور که نگاهش به من بود دور شد پوف کشیدم وبه اطراف سری چرخوندم.. اینجا هرچیزی که می خواستی می تونستی پیدا کنی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد..

پنج دقیقه ای منتظر شدم تا این که همون دختر بایک جعبه ی بزرگ به سمتم اومد.. اخمم رو حفظ کردم خیلی معطل شده بودم و این برای من یک نمره ی منفی به حساب میومد.. بسته رو که مقابلم گرفت گفتم:


romangram.com | @romangram_com