#نگهبان_آتش_پارت_395

"هست اما.. خوابن منم دلم نمیاد بیدارشون کنم"

از فعل جمع که استفاده کرد وجودم لرزید

نکنه هنوز مرگ سایه رو باورنداره؟

"همه؟ مگه چند صد نفرین؟"

"ای بابا گیردادی اصلا خودت چند نفری؟"

داشت طفره میرفت

"من تنهام اما خانواده هم دارم که به خاطرکار ازشون دورم"

"آها یعنی دلت تنگ هم میشه؟"

آه کشیدم

"اونقدر که نمیتونی تصور کنی"

"تو.. یعنی برادر هم داری؟"

جا خوردم.. باید چی جواب می دادم

"اره اون تنها دلیل زندگیمه"

"منم دارم"

باز قلبم ضربان گرفت دوباره پیامش رو خوندم

درست بود نگفت داشتم گفت دارم آخ خدا

"واسه اونم من یه روزی همه چیزش بودم من حتی ازبابام هم بیشتردوسش داشتم"

سیبک گلوم بالا پایین شد و پشت پلکم سوخت.. لب زدم ازکجا می دونی الان دیگه اونطور نیست؟

بازخودش پیام داد


romangram.com | @romangram_com