#نگهبان_آتش_پارت_393

کاش تااین حد نمی شناختمش اما خودم خواستم به اینجا برسم درست جایی که نگفته و حتی ندیده دردش رو بفهمم

آخ سیاوش همین حرف ساده داشت بامن چیکارمیکرد؟

تپش قلبم کند بود اما نفس هام...

سعی کردم بحث رو عوض کنم

"توچی دوست داری بخوری؟"

"نمیدونم من زیاد میل ندارم"

خیلی بی حوصله بود.. من دلیلش رو نمی دونستم

"نظرت راجع به املت چیه؟ بدجور هوس کردم"

امشب این دومین دروغی بود که فقط به خاطر اون گفتم

همیشه آرزوش بود من املت بخورم.. دلم می خواست جبران کنم زود پیام داد

"تو هم دوست داری؟"

لبخند کجی زدم.. آره داداش کوچیکه.. کاش بودی تا بفهمی من عوض شدم.. هرچند بد اما مثل تو این غذا رو دوست دارم.. پیام کش داری نوشتم

"آره خیییلی هم زیاد پایه هستی درست کنیم؟"

وخودم از این لحن خودم شوکه شدم

امشب یه چیزیم بود ومن همه چیز رو بابرادرم دوست داشتم

"آره منم که دیوونشم اما یه مشکلی هست"

قلبم فرو ریخت.. زود نوشتم

"خیرباشه چه مشکلی؟"

تا جواب بده با پا روی زمین ضرب گرفتم


romangram.com | @romangram_com