#نگهبان_آتش_پارت_392
ایستادم جواب دادم
"منم؟"
"خب آره"
"من با کی؟"
یه آهِ کشیده بود که آتیشم زد و بعدم گفت
"بیخیال حالا یه چیزی میخورم"
اینبار لبم به طرح لبخندی کش اومد
"پس بیا باهم بخوریم"
ودوباره به آشپزخونه برگشتم
"واقعا؟ یعنی میخوای همو ببینیم؟ آره؟"
سردرگم به اطرافم.. نگاه کردم آخ خدا می تونستم خنده صداش رو نشنیده حس کنم و حتی به خوبی ببینم کاش مجبور نبودم این حال خوبش رو از بین ببرم.
اما چاره ای نبود.. با نارضایتی تایپ کردم
"الان نه اما... الان فقط باهم شام درست کنیم حداقل یک چیز مشترک باشه"
و فرستادم. خوب می تونسم غمگین یا برافروخته شدن
صورتش رو ببینم.. آخ داداشم کاش می تونستم غم و درد رو از چشم های سبزت بیرون کنم.. کاش میشد کنارت باشم.. فکم منقبض شد.. لب زدم:
-اما دیگه چیزی نمونده تا به هم برسیم.. بازم یه خونواده میشیم قول میدم.
خیلی طول کشید اما هنوز خبری ازش نبود.. نگرانش شدم ممکنه دیگه پیام نده که حق هم داره اما چی میشه بخاطر من اینبار رو .. هنوز فکرم کامل نشده بود که پیام داد..
"باشه"
بعداز پنج دقیقه تنها نوشت باشه
romangram.com | @romangram_com