#نگهبان_آتش_پارت_387
و وقتی میگرفتمش به امید دعوا کردنش جیغ میزد ومن صورتش رو بین بوسه هام پنهان می کردم.. دستم روی قلبم گذاشتم و فشردم.. آهی کشیدم و از پنجره فاصله گرفتم و درست بین اتاق ایستادم.. به گل مصنوعی که بهم پوزخند میزد نگاه کردم.. به ساعت مچیم نیم نگاهی انداختم.. بیست دقیقه به چهار بود.. پشت میز کارم برگشتم از کیفم لپ تاپم رو بیرون آوردم و روشن کردم.. بهتر بود می دیدم لیلی در چه حالی بود.. خیلی زود وارد سیستم شدم لیلی رو دیدم که لباس زیر سفید که بینهایت افتضاح بود به تن داشت.. فکم مقبض شد بی شرم هرزه.. موهاش خیس بود ظاهرا تازه از حمام بیرون اومده بود.. پوف کشیدم حالا کی داشت تو اداره پلیس به این فیلم نگاه میکرد؟
پوزخندزدم قطعا اون شخص حامد نمیتونست باشه.. دیدم که پشت میز آرایشش نشست و شروع کردبه گیریم کردن صورتش.. حتما خیلی تلاش میکرد تا چهل و شش سال سنش رو تا حد زیادی کمتر کنه و واقعا میشه گفت موفق هم بود.. نظرم به چیزی روی تختش جلب شد.. خوب که نگاه کردم شبیه پاسپورت یا شناسنامه بود.. به فکر فرو رفتم.. یعنی میخواست از کشور خارج بشه؟ گوشیم رو برداشتم تا به حامد خبر بدم که با ورود شخص آشنایی به اتاقش دهنم باز موند لب زدم:
-شمس اینجا چیکار میکنه؟
لیلی با خنده و پر از ناز از جا بلندشد و چیزی گفت که چون صدای لپ تاپ رو بسته بودم نمی شنیدم.. شمس خیلی زود دست دراز شده لیلی رو کشید واون رو تو آغوش گرفت از چیزی که می دیدم، شوکه شدم.. هرچند اینکار ابدا دور از انتظار نبود.. خیلی زود لیلی دست هاش رو دورگردن شمس انداخت و لب روی لبش گذاشت.. حس کردم رگی توی سرم پاره شد و دیدم تار شد.. شمس روی دست بلندش کرد و خنده هایی که نمیشنیدم گوشم رو کرکرد.. ملحفه قرمز رنگ رو کنار زد که همون چیزی که فکر می کردم پاسپورت باید باشه روی زمین افتاد.. اون رو روی تخت پرت کرد و خودش رو روش انداخت.. تنم داغ داغ بود.. از نفرت رگ گردنم درحال انفجار بود..
دیدم خود لیلی لباس های شمس بی شرف رو بیرون آورد.. تنم یخ بست از چیزی که قرار بود ببینم حالت تهوع گرفتم.. دست لیلی که روی کمر شمس نشست دست بالا آوردم و در لپ تاپ رو بستم و از پشت میز چنان بلندشدم که صندلی به دیوار برخورد کرد.. چرخی به دور خودم زدم از حرص موهام رو به چنگ گرفتم و کشیدم
-خدا لعنتتون کنه بی شرفا
ومشتم رو به کنار دیوار بوفه شیشه ای کوبیدم.. به دردش بی اعتنایی کردم
تو چه جور جونوری هستی؟ توکی هستی لیلی؟ کمرم رو به دیوار تکیه دادم قفسه سینم با شتاب بالا پایین میشد.. دستم رو روی صورتم کشیدم.. نمی تونستم حتی باحامد حرف بزنم چی باید می گفتم؟ حتما تاالان همکاراش بهش خبردادن.. آخ لیلی.. آخ. گوشیم که به صدا دراومد.. نامطمئن به سمتش رفتم با دیدن پیامکی از نریمان کلافه پوف کشیدم بازش که کردم، یه آدرس بود زیرش هم نوشته بود
"اینم آدرس قبر همون یارو که خواستی.. فقط بگم که اگه جسدش رو تیکه تیکه دیدی تعجب نکنی"
اخمام درهم شد.. اینا اصلا بویی از انسانیت نبردن.. همون پیام رو برای حامد فرستادم.. دیدن لپ تاپ دیوونه ترم می کرد حتی نمیخواستم برای خاموش کردنش هم اون در رو بازکنم.. همونطور داخل کیفم گذاشتم با خاموش کردن مانیتور اتاقم، پوشه رو درکشوی میز گذاشتم و از اتاق بیرون زدم مقابل میز مشفق ایستادم.. بلندشد
-میرید؟
-آره شماهم تاهفت بیشتر نمونید
-بله چشم
حرفی نزدم و به سمت آسانسور پا تند کردم.. دکمه ش رو زدم و منتظرشدم.. نباید اینقدر آشفته می شدم این اتفاق بی شرمانه جز سود برای من هیچی نداشت.. پوزخندی از رضایت زدم درباز شد و من پابه اتاقک آسانسور گذاشتم. کمی بعد سوارماشین شدم و به سمت خونه رفتم
بازگوشیم زنگ خورد از کتم بیرونش آوردم و با دیدن شماره حامد رد تماس دادم
الان حس وحال حرف زدن نداشتم.. خوب می دونستم کلی حرف و سوال بارم میکرد.. در رو پشتم بستم همونطور که به سمت اتاقم می رفتم کت تنگم رو از تنم بیرون آوردم و روی صندلی گذاشتم.. کفش و جورابم رو بیرون آوردم.. سرمای زیادی از پارکت به پام نشست.. کمی آروم شدم.. روی تخت نشستم و کمربندم رو باز کردم.. همون جا دراز کشیدم.. امروز روز خیلی پرفشاری بود خوابم نمیومد اما پلکم سنگین بود و توان باز نگه داشتنش رو نداشتم..
این که چند ساعت بی حرکت بودم رو نمی دونم اما برای لحظه ای چیزی از ذهنم گشت که مثل مرده ای که باشوک به زندگی برگشته ازجا پریدم و روی تخت نشستم چشم چرخوندم به اولین چیزی که نگاه کردم
ساعت بود که درست تو همین لحظه دوازده شد.
لب باز کردم حرفی بزنم که گوشیم توجیبم لرزید.. شک نداشتم خودش بود.. سیاوش.. زود بیرونش آوردم
romangram.com | @romangram_com