#نگهبان_آتش_پارت_386

تند گفت:

-نه نه هرگز

خونسرد گفتم:

-پس دلیل منطقی نداری

حرفی نزد..

-معین من از کارت راضیم پس با آرامش کارکن

خنده ی مردونه ای کرد وگفت:

-واقعا ممنونم شنیدن این حرفا از شما برای من مثل گرفتن جایزه ی اسکار میمونه

پوشه بی رنگی رو به سمتم گرفت..

-بفرمایید همه چیزش رو کامل بررسی کردم امیدوارم چیزی جانمونده باشه.. ببخشید دیرشد خواستم خودم بدمش به شما

فنجون رو کنار زدم و پوشه رو مقابلم باز کردم.. تمام لیست ها مرتب دسته بندی شده بودن وهمه چیز کامل بنظر میومد منتظر یه حرکت از من بود نمیدونم بااین پسرچیکارکرده بودن که تااین حد پریشون وبی اعتماد به نفس بود.. تند تمام برگه هارو کنارزدم.. همه چی خوب بود.. سر بالا کردم

-من چک میکنم

زیر چشمی به مانیتور نیم نگاهی انداختم.. دیدم که دومرد باکت شلوار رسمی وارد شدن رو به مشفق که بی حرف ایستاده بود گفتم:

-بروسرکارت ممکنه مشتری بیاد الان اونجا بودنت برای من ازهمه چیز مهم تره

دستی گوشه لبش کشید..

-بله ببخشید من برم..

سرتکون دادم.. عقب عقب تا پای در رفت و من پیراهن سرمه ای و شلوار پارچه ایش رو از نظر گذروندم.. در رو باز کرد و بیرون رفت.. به قهوه سرد شده نگاه کردم وپوف کشیدم قهوه رو لاجرعه نوشیدم.. دوساعتی رو به بررسی کردن ادامه دادم..خسته بودم و چشمام از خیرگی میسوخت دستام رو از پهلو بازکردم.. دم عمیقی از هوا گرفتم و ازپشت میز بلندشدم.. به سمت پنجره رفتم وبازش کردم.. به خاطر بادی که می وزید قطرات بارون رو به پوستم می پاشید.. باز فکرم به گذشته ها سفر کرد وقت هایی که مادر به گلها آب میداد

سایه آب پاش رو با گریه از مامان می گرفت وقتی من چشم می بستم تا تمرکز بگیرم با اون صورتم روخیس آب میکرد..

اون زمان ده ساله شده بود می خواست عصبانیت من رو ببینه اما من هرباردنبالش می کردم


romangram.com | @romangram_com