#نگهبان_آتش_پارت_385

دست دراز کردم و فنجون سرامیکی رو برداشتم.. با چشم به دنبال پرونده ها گشتم که صدای مشفق روشنیدم

-قربان میتونم بیام داخل؟

سری به تایید تکون دادم و رو به یونس گفتم:

-ممنون یونس جان تو دیگه برگرد سرکارت.

ادای احترام کرد..

-بله چشم.

وبعد از برداشتن ظرف خالی ناهار از اتاق بیرون رفت

همونطور که قهوه رو بو میکردم چشم بالا کشیدم و دیدم که هنوز ایستاده

-اونجا واینستا

و با دست اشاره ای دادم.. سربه زیر انداخت و نزدیک شد.. جرعه ای از قهوه بی نظیر نوشیدم و روی میز گذاشتم.. دست هام رو قلاب کردم و مقابلم قرار دادم

-خب؟

سر بالا کرد وگفت:

-آقای کامیاب؟ پرونده هارو خودم بردم خونه وتاصبح روش کار کردم

به پشتی صندلی تکیه دادم

-اینکه خیلی خوبه چرا دستپاچه هستی؟

شتاب زده به چشمام خیره شد

-چی ؟ نه فقط یکم درحضورتون معذب میشم

یه تای ابروم بالا پرید

-خب دلیلت چیه؟ مگه کاراشتباهی انجام دادی؟


romangram.com | @romangram_com