#نگهبان_آتش_پارت_384
-سکوت کردم چون باور نداشتم این سوالی باشه که به خاطرش به من زنگ زدی..
-یعنی هیچ حسی..
-چرا حس دارم..
برای لحظه ای نفسش قطع شد
-اما حس نفرت به اون زن و هرچی که به اون ربط داشته باشه..
خودم این حرفم رو باور داشتم؟ نفرت به اون زن از حد تصوراتم فراتر بود اما.. تصویر چشم های صدف وقتی تو آغوشم بود و اون ظرافت بی مثال.. من هرگز تجربه نداشتم.. جز سایه.. جز کسی که به خاطرش مرگ رو با همه ی ابعادش حس کردم و حالا این دختر به کدوم حس من چنگ میزد؟ من معنای دیگه ای برای این حس نداشتم.. حس آرامش از یه تیکه از وجود لیلی.. کسی که... هوای دهنش رو پرفشار پوف کرد و من صبر نکردم قبل هرحرفی گوشی رو قطع کردم اما فکرم به هم ریخته بود.. صدف واقعا کی بود؟ جوابم شاید نریمان رو قانع کرد اما خودم رو چی؟ دستم مشت شد.. خودم جواب دادم دختر لیلی همین.. اما فقط همین؟ اون دختر چطور تا به این اندازه وسوسه برانگیز و البته متفاوت از لیلی بود؟ واقعا ربطی به اون داشت؟ این احساسات ضد و نقیض پنجه هاش رو دور گردنم حلقه کرده بود و من انگار نفس نمی کشیدم.. کل تنم به عرق نشسته بود و ای کاش هیچ زمان اون شب لعنتی با صدف روبرو نمی شدم.. با صدای بوق ممتد ماشین به خودم اومدم.. هنوز پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و با دیدن ترافیک بزرگی که پشت سرم بود متوجه شدم، برای بار دوم چراغ قرمز شده.. بوق های کر کنندشون اعصابم رو متشنج میکرد.. شیشه روبالا فرستادم تا فحش های رکیکی که بهم میدادن رو نشنوم.. من به دختر لیلی حسی نداشتم.. هیچ حسی.. خیلی زود پام رو روی گاز فشردم و حرکت کردم.. به ساعت ماشین نیم نگاهی انداختم.. دوازده ظهر رو نشون میداد.. معدم ضعف بدی داشت باید به شرکت می رفتم.. دیروز لیلی ازم خواسته بود به دیدنش برم.. پوف کشیدم..
پشت میز کارم نشسته بودم.. از مانیتور تمام اعمال کارکنان رو زیر نظر داشتم مشفق سخت مشغول کار بود و یونس هم داشت زمین رو طی می کشید.. به سینی ناهار مقابلم نگاه کردم.. کوبیده با نوشابه.. بوی خوبی داشت و اشتهام رو تحریک میکرد.. قاشق چنگال رو برداشم و بعد از مدت ها حس کردم لذت یک غذای دلچسب رو.. تموم که شد گوشی رو برداشتم.. مشفق تند جواب داد:
-بفرمایید مهندس
-پرونده هایی که گفتم رو با یک فنجون قهوه بیار
-بله چشم زود میارم خدمتتون..
تلفن رو گذاشتم وسر دردناکم رو بین دست گرفتم
این روزها زیاد سردرد میگرفتم و این به نکشیدن سیگار ونخوردن قهوه بی ربط نبود.. در با تقه ای باز شد
-سلام قربان
یونس بود چشمم به سینی قهوه دستش افتاد
-چرا ایستادی؟ بیا تو..
لبخند زد
-چشم
romangram.com | @romangram_com