#نگهبان_آتش_پارت_383
-بااعصاب من بازی نکن..
-خوب اون گوشات رو باز کن تو منو خوب میشناسی.. چطور با اون مغز کوچیکت فکر کردی من اونقدر بیکارم که دنبال دخترا بیفتم؟
این بار پوزخندم بی تفاوتیم رو نشون میداد
-من اومدم و دیدم که از تاب افتاد.. یک درصد فکر کن اون مزخرفاتی که توسرته وقتی پای من وسط باشه حقیقت داشته باشه..
-بسه.. اون طور که تو بغلش کردی...
داشت خونم به نقطه ی تبخیر میرسید
-حد خودت رو بدون نریمان کاری نکن که بعد پشیمون شی..
سکوت کرد و من شیشه ماشین رو پایین کشیدم
-فقط جواب یه سوالم رو بده
آرنجم رو به شیشه تکیه دادم و باز رو چونم ضرب گرفتم
-تو به اون.. یعنی..
داشتم کلافه میشدم ازاین بحث احمقانه
-من هیچ وقت به تو جواب پس نمیدم اما.. چون بیش از این نمیخوام چرندیاتت رو بشنوم، بگو گوش میدم
مدام صدای نفس های تندش به گوشم میخورد.. پشت چراغ قرمز ایستادم
-نریمان؟
-بهم بگو تو صدف رو دوست داری؟
این حرف ثانیه ای میلیاردها بار تو سرم اکو شد.. حجوم خون رو باسرعت هزار کیلومتر در ثانیه تو سرم حس کردم.. لبم رو بین دندون گرفتم تا جایی که طعم خون رو چشیدم از این سوال ناگهانی جا خورده بودم چون.. حتی خودم هم جوابی براش نداشتم فقط میدونستم منو به یاد سایه مینداخت و این... صدای نریمان رو با تاخیر دوباره شنیدم..
-تاویار؟ چرا جواب نمیدی؟ نکنه...
با آرامشی که خودم هم متعجب شدم گفتم:
romangram.com | @romangram_com