#نگهبان_آتش_پارت_382

-د بس کن این هندی بازی هارو پاشو باید بریم

اما بابا هنوز لبخند میزد

گوشی رو گذاشت و من چهره اون مرد رو به ذهن سپردم تا ازحامد بخوام بهش رسیدگی کنه اجازه نمیدادم با بابام اینطور رفتارکنه.. هوایی برای نفس کشیدن نبود.. خیلی زود از اون فضای خفقان آور دور شدم..





خودم رو به جایی که ماشین رو پارک کرده بودم رسوندم.. نگاه آخر رو به ساختمون انداختم و سوارماشین شدم بارون شدت بیشتری گرفته بود.. استارت زدم و از اونجا دور شدم.. ده دقیقه ای که رانندگی کردم گوشیم به صدا دراومد.. چشم از خیابون نگرفتم و دکمه اتصال رو زدم:

-کجایی؟

ابرو بالا انداختم

-خیر باشه نریمان؟

نفسش رو حرصی تو گوشی فرستاد

-وقتی حرف بزنیم خیر و شرش معلوم میشه.. بگو کجایی؟

خیلی جدی گفتم:

-خیلی وقته زیادی تو نقشت غرق شدی این رو بدون تهش جز مردن چیزی انتظارت رو نمیکشه

-ساکت شو تو..

خیلی عصبی بودم و من خوب میدونستم باید چی کار کنم

-تاویار یا بیا جایی که میگم یا من میام خونت

پوزخند زدم

-اتفاقا بد نمیشه خانمت هم بیار

از بین فک چفت شده گفت:


romangram.com | @romangram_com