#نگهبان_آتش_پارت_380

-چیزی نمونده تا اون زن رو نابود کنم

سرتکون داد

-آره باور کن من نتونستم مثل تو باشم با این که خیلی سعی کردم به وقتش حتی تقلید کردم اما نشد

-ت تو ا از من خ خیلی بهتری خدا روشکر.. موفقیتت رو تو این هدف ن ندیدم پسرم

من نمی تونستم این حالش رو ببینم.. حتی تا الان هم نمی دونستم چطور موندم

-مواظب خودت باش

-میری؟

-میرم بابا.

ازشدت گریه چشم هاش ورم کرده بودن و مانع دیدن

سبزی های نگاهش میشد

-بازم میای؟

حرفی نزدم و از روی صندلی بلند شدم اون شتاب زده بلند شد..

-تاویار؟ اینکارو با بابات نکن

داشت از کدوم کار حرف میزد؟ گوشی رو روی دستگاه گذاشتم.. دیدم که گوشی از دستش رها شد و با دو دست به شیشه ضربه میزد و من بازم نمی شنیدم

ماموری با دو خودش رو بهش رسوند زیربغلش رو گرفت اما اون هنوز تقلا میکرد و باز لبش باز وبسته میشد.. دلم قرار نداشت..

جلو رفتم و گوشی رو به گوشم زدم.. حالا صداش رو می شنیدم.. با داد اسمم رو صدا می کرد

-تاویار؟ خواهش میکنم من باباتم

-بسه دیگه آروم باش تا نبردنت انفرادی.

اما اون دست برنمی داشت


romangram.com | @romangram_com