#نگهبان_آتش_پارت_379
-اونا با تو هیچ نسبتی نداشتن؟
متعجب گفت:
-چی؟
باز نگاهش کردم اینبار خبری از اون آرامش نبود
-گفتم سایه دخترت نبود؟ سیاوش چی؟ اون زن بیچاره که بدبختش کردی، اون همسرت نبود؟
سعی میکردم داد نزنم اما داشتم از درون نابود میشدم له میشدم.. پوستش به سرخی میزد و من دیدم داشت تار میشد.. تحمل نکردم و از روی صندلی بلند شدم گوشی رو همونجا رها کردم صداش رو می شنیدم که بین گریه من رو صدا میکرد.. من اما فاصله گرفتم.. اون فکر می کرد میخوام برم اما من حرف داشتم.. باید کمی آروم میشدم دستی به صورت ملتهبم کشیدم
چرخی به دور خودم زدم و دیدم که از شدت گریه شونه هاش می لرزید و رنگش کبود شده بود دست بردم چند دکمه از پیراهنم روباز کردم
نگرانم شده بود بازم پوزخند تنها عکس العملی بود که نشون دادم.. با دو گام بلند به سمت گوشی رفتم و برش داشتم
-منوببخش پسرم تومنو ببخش
-فقط بگو چطور تحمل میکنی؟ میخوام بدونم این درد رو چطوری تحمل میکنی؟ دخترت مرده
اشک تاپشت پلکم اومد اما اجازه فرو ریختن ندادم
-سیاوش معلوم نیست توچه حالیه از مادر چی بگم بابا؟ ازخودم چیزی نمیگم چون خوب میدونی تو چه جهنمی افتادم.. علتش رو هم خوب میدونی.. چرا نیستی؟ سیاوش همیشه حرف هاش رو به من میزد هرچند دیگه حتی سراغی هم ازم نمیگیره.
نفس های عمیق می کشید تا آرامشش برگرده..
-من باکی حرف بزنم؟ دردم رو به کی بگم که آرومم کنه؟
حس میکردم دیگه تحمل نداشت بیش از این بشنوه.. بعد از سال ها دلم برای خودم سوخت.. لب زدم:
-به این زودی ظرفیتت پر شد؟ آخه من که هنوز از دردای تواین دل صاحب مرده حرفی نزدم
دیگه توان حرف زدن هم نداشت گریه جونی واسش نذاشته بود اما من آروم بودم
-من اومدم اینجا اما نگفتم چرا اومدم
باحال نزارش سراپا گوش شد.. صدای گریه هاش آرشه روانم بود
romangram.com | @romangram_com