#نگهبان_آتش_پارت_378

مدام لبش تکون میخورد ومن مثل مسخ شده ها تنها نگاهش میکردم... دیدم که همون گوشی سفید رنگ رو برداشت وبه من هم اشاره داد بردارم تازه متوجه موقعیتم شدم.. داشت بانگاه التماس میکرد.. جلورفتم و گوشی رو برداشتم.. صدای نفسش رو که آه مانند بیرون فرستاد رو شنیدم و گر گرفتم

-پسرم تاویار؟

روی صندلی نشستم

-سلام

این حرف نیمی از توانم رو گرفت

-سلام بابا.. نمی پرسم چرا اما..

لبخند زد..

-خوشحالم که اومدی..

پوزخندم رو مخفی کردم.. من داشتم تو حماقت همین مرد دست و پا می زدم:

-حالت چطوره؟

جوابم رو خودم از چهرش خوندم ازقبل هم پیرتر شده بود.. چروک های صورتش از واژه پیری سبقت گرفته بود

-خوبم بابا وقتی حامد گفت میای جون گرفتم خوب کردی اومدی..

-میتونی حدس بزنی چرا اومدم؟

بااین حرفم چشم هاش بی فروغ شد و لبخند از لب هاش پر کشید..

پوزخند زدم..

-توهرچی بگی حق داری من درحق تو، خواهر برادرت ومادرت خیلی بدکردم

چشم ازش گرفتم.. یادآوری دستبند دست هاش حالم رو خراب تر میکرد.. با دو دست گوشی رو گرفته بود..

-تاویار؟

پردرد گفتم:


romangram.com | @romangram_com