#نگهبان_آتش_پارت_377
-اون هنوزم باباته و تو هم پسرش
کی تا این اندازه بی شرم شدم
اون شاید نفهمه من سیگار میکشم اما خود لعنتیم چی؟ گلوم از نفس های تندم خشک شده بود از همون داشبورد شیشه آب معدنی که گرم شده بود بیرون آوردم.. اون رو بین پاهام گذاشتم، درش رو باز کردم.. بطری رو بالا آوردم و لاجرعه سر کشیدم.. کمی بهتر شدم بالاخره بعداز ردکردن ترافیک، روبروی ساختمان زندان ماشین رو پارک کردم.. برای چند دقیقه به سر در زندان خیره شدم.. برای بارهزارم ازخودم پرسیدم چیشد که به اینجا رسیدیم؟ و باز مثل همیشه هیچ جوابی نگرفتم.
با خودم گفتم شاید این جواب دست اون باشه.. اینبار نباید کنترلم رو از دست می دادم.. من خودم به خواست خودم به اینجا اومدم.. حتی خوب به یاد داشتم که گفته بودم دیگه نمیام.. اماحالا...
موهام رو مرتب کردم و از ماشین پیاده شدم.. سیبک گلوم مدام بالا پایین میشد.. من این مرد رو روزی می پرستیدم.. دمی از هوای بارونی گرفتم.. با این که خوب میدونستم جایی که می رفتم درد های گذشته رو زنده میکرد اما به پاهام دستور حرکتی استوار رو دادم.. پیش رفتم و رو به سربازی که ایستاده بود گفتم:
-من برای دیدن جمشید امیرزاده اومدم.
خیلی خشک گفت:
-از طرف سرگرد امیرزاده سفارش شدی وگرنه امروز هیچ ملاقاتی قبول نمیکنیم
سرتکون دادم..
-پس در رو باز کنی ممنون میشم.
حرفی نزد وپراخم ضامن در روکشید و در باز شد
بازمحوطه بزرگ باهمون پنجره های کوچیک مقابل دیدم قرار گرفت.. قلبم درد داشت این بار از دفعه پیش بیشتر
-همینو مستقیم برو درست روبروت اونجا راهنماییت میکنن
اون حرف میزد اما من انگار اینجا نبودم.. خودم رو به ساختمون خیلی قدیمی رسوندم.. وارد شدم بوی دیوارهای نمور حالم رو منقلب میکرد من چطور دفعه ی پیش متوجه هیچ چیز نبودم؟ از سربازی که اونجا بود خواستم من رو به جای ملاقات ببره وقتی درست پشت در ایستادم به وضوح لرزش دست و پاهام رو حس می کردم.. آروم باش تاویار..
-اینجاست زود برو زیاد وقتی نداری
تمام توانم رو جمع کردم و در رو باز کردم
اینبار به جای یک اتاق کوچیک، فضای پهنی رو دیدم که قسمت عظیمیش رو شیشه های بسیار کلفتی پوشونده بود.. ریف صندلی چیده شده بود کنار هرصندلی یک تلفن اون سمت شیشه هم درست به همین شکل.. ناخودآگاه اخم کردم و سوختم.. چشم چرخوندم و بالاخره پشت انتهایی ترین صندلی دیدمش که داشت به من نگاه میکرد
ازهمین فاصله هم میشد پشیمونی رو از سبزه های نگاهش خوند.. بلند شد و من به سمتش رفتم درست مقابلش ایستادم.. چشم هاش پر از اشک شد و لب هاش تکونی خورد.. اسمم رو صدا کرده بود..
اینکه چه حسی داشتم حالا که دوباره می دیدمش رو نمیدونم اما این فاصله که حتی مانع شنیدن صداش به من میشد، نابودم میکرد
romangram.com | @romangram_com