#نگهبان_آتش_پارت_376
-الو تاویار؟
-بگو حامد..
-آها.. ببین خیلی یهویی خبر دادی این چیزا وقت گیره.. باید از قبل هماهنگ کنم
کاش کشش نمیداد میرفت سر اصل مطلب.. یا میشد یا نه..
-میدونم کلافت کردم اما ملاقات حضوری نمیشه
کمر صاف کردم و ایستادم..
-همین خوبه.. فقط باید ببینمش
-اوکی تاویار جان پس قبل از قطع کردن بگو حالت خوبه؟ چیزی که نشده ها؟
-نه من تا نیم ساعت دیگه اونجام
-باشه اما آروم رانندگی کن پسر شهر خیلی شلوغه
باشه ای گفتم و به سمت در پاتند کردم.. همزمان با من همسایه واحد کناری از خونه بیرون اومد با لبخند گفت:
-عه سلام
جواب کوتاهی به رسم ادب دادم و چون می دونستم با آسانسور میرفت، راه پله رو برای رفتن انتخاب کردم.. از تمام پله ها با دو پایین رفتم و وقتی به پارکینگ رسیدم
نفس نفس میزدم.. به سمت ماشینم رفتم که تازه آسانسور رسید.. پوزخندی به سرعت خودم زدم و بعد از زدن ریموت سوار شدم و کمربندم رو بین راه با یک دست بستم.. می خواستم اون رو ببینم اما حرفی هم برای گفتن نداشتم این درحالی بود که سینم پر از حرف هایی بود که داشتن از تمام جهت های جغرافیایی به روحم فشار می آوردن.. گرمم بود و مدام عرق می ریختم
بارون نم نمی هم که می بارید بیشتر کلافه می کرد.. با این حال شیشه رو پایین دادم و از داشبورد سیگاری بیرون آوردم و گوشه لبم گذاشتم اما هنوز روشنش نکرده بودم که به خودم اومدم.. من داشتم چیکار میکردم؟ از آینه خودم رو دیدم.. از خودم شرم کردم سیگار می کشیدم؟ منی که حتی از بوش هم متنفر بودم.. تو مهمونی های خانوادگی هم چون همه سیگار و پیپ می کشیدن زیاد نمیموندم.. اما حالا... سیگار رو داخل دستم مچاله کردم و مشتم رو به فرمون کوبیدم
-خدالعنتت کنه تاویار تو چجور آدمی شدی؟
فکم از انقباض تیر می کشید. مدام باخودم حرف میزدم وخودم رو سرزنش میکردم
-اصلامیدونی داری کجا میری؟
آه خدا.. تو اون رو دیگه پدر خودت نمی بینی باشه درست.. اما.. پاکت سیگار بهم دهن کجی میکرد
romangram.com | @romangram_com