#نگهبان_آتش_پارت_374
-خیلی ممنونم
-به شکوه میگم برای دیدن زخمات بیاد
پلک زدم.. کاش میشد بگم نرو و پیشم بمون و کاش با گفتنم راضی میشد.. فقط چند ثانیه ی کوتاه بهم زل زد و لبش برای گفتن حرفی باز و بسته شد اما چیزی نگفت و خیلی زود از اتاق بیرون رفت و من به یاد چند لحظه ی پیش افتادم که تو آغوشش بودم.. بیست دقیقه ای طول کشید تا شکوه زخمم رو پانسمان کنه آسیب جدی ندیده بودم.. شکوه مدام میگفت چرا مواظب خودم نبودم و اگه بلای بدتری سرم اومده بود چی و از این مدل حرفا.. اما من تمام مدت به تاویار فکرمیکردم..
به عالم خلسه فرو رفته بودم و گذر زمان رو حس نمی کردم.. روی تخت دراز کشیده بودم.. به ساعت نگاه کردم دو و سی دقیقه بود.. تاویار رفته بود و من نتونستم اون رو ببینم اما صدای ماشینش رو هنگام رفتن شنیدم
هم پام درد داشت و هم نمی خواستم اون زن و نریمان رو ببینم.. شک نداشتم همه چیز رو برای لیلی گفته بود
اونم که از من متنفره نکنه به خاطر من شراکتش رو با تاویار به هم بزنه.. با این فکر حس نفرت گرفتم از نریمان.. پسره ی احمق.. تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم تا سر یه فرصت مناسب ناهار بخورم.. چشم بستم وسعی کردم بخوابم..
(تاویار)..
از خدا می خواستم حامد زودتر گوشی رو برداره.. قبل از این که پشیمون بشم.. حاضر و آماده بین سالن ایستاده بودم.. یک بوق دوبوق.. چنگی به موهام زدم
-جواب بده حامد؟
به سمت کانتر رفتم ومشتم رو بهش کوبیدم. خواستم تلفن رو قطع کنم که باشنیدن صداش ایستادم
-جانم تاویار؟
با وجود برافروختگیم آروم گفتم:
-میشه یه چیزی ازت بخوام؟
خندید..
-این چه حرفیه جونم رو بخواه
romangram.com | @romangram_com