#نگهبان_آتش_پارت_373
بلند جیغ زدم..
-بس کن.
وبه گریه افتادم.. تاویار خیره نگاهم کرد و نریمان دستش تو هوا خشک شد
-صدف خانم؟
-بسه نریمان توچه مشکلی با آقای کامیاب داری؟ نمی بینی حالم خوب نیست؟
خیلی زود خشمش به نگرانی تبدیل شد..
-چی شده؟ این یه بلایی سرت آورده؟
-حد خودت رو بدون نریمان حالا از سرراهم برو کنار
رگ متورم گردن تاویار درست مقابل دیدم بود
ازچشم های نریمان گدازه های آتش می ریخت اما تاویار از کنارش رد شد و از پله بالا رفتیم
-من خیلی معذرت میخوام به خاطر..
سردگفت:
-مهم نیست
چنان سرد جوابم رو داد که زبون به کام گرفتم.. وارد سالن شدیم
-بگو اتاقت کجاست؟
-سمت چپه همون اتاقی که روز..
-باشه فهمیدم
بی حرف وارد اتاقم شد و من رو روی تخت خوابوند
وقتی روی بدنم خم شده بود لبه ی کتش رو گرفتم متعجب نگاهم کرد
romangram.com | @romangram_com