#نگهبان_آتش_پارت_372

-چه فرقی میکنه؟ اصلا تودل داری؟

این بار سکوت معناداری کرد که من معناش رو نفهمیدم دست درازکردم..

-بیاکمکم کن تاویار

پوف کلافه ای کشید و با اکراه به سمتم اومد.. خوب میدونستم چجور آدمیه باید خودم کاری میکردم.. دستم رو توی دستای بزرگ و مردونش گذاشتم.. گرم و پر از آرامش..

-پاشو.. میتونی رو پات وایسی؟

چشم ازنگاهش برنمیداشتم بااین حرف فکری به سرم رسید.. به محض بلند شدن آخ بلندی گفتم و خودم رو به آغوشش انداختم.. به یک باره مشامم پر از بوی عطرش شد.. از خشم بود یا شوک، نمیدونم اما دستاش رو روی کمرم حس کردم.. هیجی جز کوبش بی امان قلبی که قبلا بادست حس کرده بودم نمیشنیدم

-صدف چت شد؟

آخ چقدر شنیدن اسمم با تارهای صوتی بی نظیر این مرد

دلچسب بود.. من رو از خودش جدا کرد.. حالا بهتر می تونستم ببینمش.. سیاهی چشم هاش پر از حس های نشناخته بود.. من حصارشون رو می دیدم.. چطور میشد این مرد رو بد دید؟ با زاری لب زدم:

-نمیتونم راه برم..

-باشه

وخیلی زود من رو روی دستاش بلند کرد.. لبخند زدم.. حتی باور نمیکردم تاویار اینکار رو انجام بده.. دستم رو رو سینش گذاشتم و چشم بستم

-آروم باش الان میبرمت عمارت

اما من اینقدر حال خوبی داشتم که آرزو داشتم این راه تموم نشه مدام نفس های تند و کشدار می کشید و من درحالی که سرم درست روی قلبش قرارداشت، آروم بودم.. چشم بازکردم.. اولین چیزی که دیدم چونه و ته ریش مرتبش بود.. باز حس لمس صورتش به جون دلم افتاد.. نفهمیدم کی دستم رو حرکت دادم و با سر انگشت به چونش زدم.. زبر بود.. لبخند زدم که متوجه توقف ناگهانی تاویار شدم.. ترسیدم که دعوام کنه اما باشنیدن صدای پر از خشم نریمان شتاب زده به سمتش سر برگردوندم.

-توداری چه غلطی میکنی؟

از لحن تندش با تاویار جا خوردم.. اما تاویار خیلی خونسرد در حالی که اصلا به چند لحظه ی پیشش شباهت نداشت گفت:

-من به تو جواب پس نمیدم.

-توچی گفتی؟ حالا بهت نشون میدم

ومشتش رو به سمت صورت تاویار آورد که


romangram.com | @romangram_com