#نگهبان_آتش_پارت_371

با فک منقبض و بی حوصله لب زد:

-مطمئن باش نشکسته

روی پاهاش نشسته بود.. بلند شد که چشم گرد کردم و گفتم:

-کجا؟

خیره نگاهم کرد

-چرا نگاه میکنی؟ بیا منو بلندکن.

وباز آه وناله کردم.. من باید نهایت استفاده رو از این موضوع می بردم.. نباید بیخودی می رفت.. انگار دودل بود اما چرا؟ اون اینطور بود یا تمام مردهای ایرانی وقتی یک دختر آسیب می دید بهش دست نمیزدن.. زیر چشمی نگاهم بهش بود.. مدام با دست ته ریشش رو لمس می کرد.. با این حالش هنوزهم جذاب بود.. بازم همون لباس زرشکی و کت شلوار مشکی تنش بود.. داشت به چی فکر می کرد؟ باز ناله کردم و کف دست خونیم رو به سمتش گرفتم و همه ی دردی که حتی نداشتم هم تو چهرم ریختم:

-آخ چرا کسی به دادم نمیرسه؟

-من میرم یکی رو بیارم تا کمکت کنه بلند بشی.

با چشم های گردشده گفتم:

-چی؟

باز نگاهم کرد که آتیش گرفتم

-من به خاطر تو افتادم.. آی تو چطور اینقدر بی تفاوتی؟

و یه سنگ برداشتم و پرتش کردم که به پاش برخورد کرد.. چشم ریز کرد و از اخمش پشتم لرزید.. از کرده ی خودم پشیمون شدم و لب گزیدم..

-این چه کاریه؟

جیغ زدم:

-میگم پام درد میکنه فکر کنم شکسته اون وقت تو میخوای ولم کنی بری؟

جلو اومد

-من که نخواستم برم فقط خواستم...


romangram.com | @romangram_com