#نگهبان_آتش_پارت_370
-این عالیه..
خودم رو بهش رسوندم و زود سوارشدم.. انگار تمام ناراحتی هام رو فراموش کردم.. درست مثل بچگیام تاب بازی کردم.. حالم خیلی خوب شده بود.. با هر بالا و پایین شدن تاب، موهای بلندم تو هوا پخش میشد و وجودم رو غرق لذت میکرد.. نمیدونم چقدر گذشت که به نفس نفس افتادم و سعی کردم تاب رو متوقف کنم.. جهت وزش باد از پشت سرم بود و باعث شد دسته ای از موهام رو صورتم بریزه سرم رو تکون دادم تا اون رو کنار بزنم که بادیدن دو تیله ی سیاه که به من نگاه میکرد شوک زده دستم رها شد و از تاب افتادم
-آخ..
کف دست و زانوهام به شدت به سنگ ریزه های زیرتاب برخوردکرد که دلم حال بدی پیدا کرد.. خودم رو کنار کشیدم تا تابی که هنوز تو هوا می چرخید بهم برخورد نکنه.. صدای پای کسی رو شنیدم که با عجله به من نزدیک میشد.. خیلی درد داشتم.. صدای آشنایی اسمم رو صدا کرد
-صدف؟
خودش بود.. شک نداشتم.. وقتی جوابی از من نگرفت نگران دست دور کمرم انداخت.. تمام وجودم سوخت از حرارت کشنده دستاش.. سر بالا کردم.. تمام موهام روی صورتم ریخته بود اما خیلی خوب نگاه نگرانش رو دیدم حالش رو که دیدم به گریه افتادم..
-آی پام آخ
معذب بود اما نزدیک تر اومد
-چی شد جاییت درد میکنه؟
کلافه سر تکون داد.. من هنوز می تونستم صدای خشدار و مردونش رو بشنوم و از بوی عطرش دردم فراموشم شد:
-من چی دارم میگم از تاب افتادی
هم درد داشتم هم این نگرانی تاویار داشت حس خوبی بهم میداد.. دست از گریه برنداشتم.. با کمکش نشستم ودستام رو مقابلش گرفتم..
-آی تاویار دستم آخ
پوف کشید و اخم کرد.. نفس های تندش احتمالا از خاطر دست و پا چلفتی بودن من سرچشمه می گرفت.. خیلی خونسرد، انگار که از روی انجام وظیفه بود لب زد:
-چیزی نیست و فقط یه زخمه آروم باش..
باگریه گفتم:
-نه خیلی درد دارم
وبه پام اشاره کردم.. رد کم خون روی زانوی سمت چپم رو دید و اخمش غلیظ تر شد..
-فکر کنم شکسته آخ پام
romangram.com | @romangram_com