#نگهبان_آتش_پارت_369

دستش رو که نوازشگر صورتم کرده بود گرفتم و سرم رو به سمت میز که پربود از انواع خوراکی ها، کج کردم و روی صندلی نشستم.. شکوه متوجه حالم شد حرفی نزد و درست پشت سرم ایستاد موهام رو جمع کرد وروی کمرم ریخت.. باز دلم گریه می خواست هیچ وقت فکر نمی کردم به این حال و روز بیوفتم

-فدای موهای مثل ابریشمتون بشم

ازم فاصله گرفت من ابدا حرف نمی زدم میترسیدم با باز شدن لبم نتونم اشکام رو کنترل کنم

شکوه مدام می خندید واز هرچی روی میز بود مقابلم گذاشت.. قدرشناسانه نگاهش کردم

-نوش جانتون

نفسم رو شل بیرون فرستادم لقمه ای از نون و پنیر و گردو گرفتم و به دهن گذاشتم

-صدف خانم خودتون رو ناراحت نکنید یکم زندگی تواین خونه سخته شما هم جوونید وکم طاقت

چشم بالا کشیدم درحالی که لقمه ی دهنم رو فرو می دادم

گفتم:

-دارم سعی میکنم باهاش کنار بیام

-آفرین دخترم

لبخند نامطمئنی به لب آوردم

بعداز خوردن یک لیوان آب پرتقال تازه، از پشت میز بلند شدم

-ممنونم شکوه بابت همه چی

گره روسریش رو محکم تر کرد

-این چه حرفیه من وظیفم رو انجام دادم

لبخند زدم و از آشپزخونه بیرون رفتم.. این امارت خیلی بزرگ بود اما افراد ناچیزی توش زندگی میکردن.. یه جورایی حس میکردم هیچ کس وجود نداره

خواستم به اتاقم برگردم اما بادیدن ساعت پاندولی بزرگ گوشه دیوار که ده صبح رو نشون میداد

پوف کشیدم و تصمیم گرفتم یکم توباغ قدم بزنم حالا که حق بیرون رفتن رو نداشتم.. از در بیرون زدم.. هوا خنک بود و پوستم رو نوازشگر لمس میکرد.. هیچ کس توباغ نبود امروز هم لیلی از عمارت خارج نشده بود.. سمت چپ باغ به جایی که دیروز تاویار اون زن عجوزه رفتن بود منتهی می شد.. فقط خدا میدونست چقدر از هردوشون متنفر شدم هرچند خوب لیلی رو شناخته بودم.. با این حال این موضوع هم ناراحتم میکرد.. کاش میدونستم تا چه اندازه باهم صمیمی هستن.. لعنتی نثارخودم کردم.. بدون این که متوجه باشم حرف های بابا، فکرم رو به هم ریخته بود.. خواستم برگردم که چشمم به تاب سفید رنگی افتاد که درست همون سمت که اون ها رفته بودن قرار داشت.. خوشحال لبخند زدم.. هرروز از پنجره می دیدمش و حالا می تونستم سوار شم..


romangram.com | @romangram_com