#نگهبان_آتش_پارت_368

-البته تازمانی که از حدت نگذری

و رو به نریمان که هنوز نگاهش به من بود بالحن تندی گفت:

-خیلی زود کاری که بهت سپردم رو انجام بده

و از روی صندلی بلند شد نریمان سر کج کرد و گفت:

-چشم خانم..

پرغرور در حالی که از آشپزخونه بیرون میزد گفت:

-تا دو ساعت دیگه زنگ میزنی و خبر میدی

-بله.. دوساعت.. چشم..

نگاه آخرش به من سراسر تحقیر بود.. اون که رفت

نریمان هم با گفتن "نوش جون" و ببخشید کوتاهی از آشپزخونه خارج شد..

سعی کردم بغضی که راه گلوم رو گرفته بود رو به همراه آب دهنم قورت بدم

-حالتون خوبه؟

سرتکون دادم به سمتم اومد و یکی از صندلی هارو عقب کشید

-بیاین بشینید خیلی وقته درست چیزی نخوردین

به سختی جلوی ریزش اشک هام رو گرفته بودم.

دستم رو گرفت سربالا کردم به چشم های نگرانش زل زدم

-خدای نکرده مریض میشین

به صورتم دست کشید

-خیلی لاغرتراز قبل شدین


romangram.com | @romangram_com