#نگهبان_آتش_پارت_367
-نه اینو نگین شما حق داشتین.
دست بالا کردم تکون نخورد امامن این بار درست جایی که زده بودم دست گذاشتم حیرت زده عقب رفت که به در برخورد کرد.
-صدف خانم؟
بی توجه جلو رفتم.. اینبار دستم رو روی ته ریشش گذاشتم
-خیلی ناراحتت کردم؟
ناباور سر تکون داد
-نه اصلا.. من باید برم لیلی خانم کارم داره
و رفت. من اما هنوز ایستاده بودم.. چرا هول شده بود؟
من فقط خواستم کارم رو جبران کنم. گیج از این برخورد عجیب در اتاق رو بستم و حولم رو برداشتم.. پابه حمام گذاشتم دوش کاملی گرفتم و بیرون اومدم مقابل آینه نشستم.. انگار اسارتم تموم شده بود.. چشمام بهترشده بود اون باید تعجب میکرد چون تویک هفته گذشته اصلا منو ندیده بودن.. شونه بالا انداختم
برس رو برداشتم همون طور که دسته ای از موهام رو شونه میکردم، به یاد حرف های دیشب بابا افتادم.. چرا تااون حد عصبانی شد؟ انتظار داشتم حداقل اجازه بده تا یکم راجع بهش حرف بزنم.. دست از شونه کردن برداشتم.. باورم نمیشد بابا قضاوت کرد و حکم تاویار رو برید و اون رو صد درصد بد نشون داد فقط به خاطر این که کنار لیلی بود.. پوف کشیدم به خودم تو آینه گفتم:
-امامن باورش دارم.. اون زندگیم رو نجات داده
شک نداشتم دونستن این حرف ها فکر بابا رو تغییر می داد. این رو گفتم و بلند شدم.. از کمد پیراهن شومیز قرمز بیرون آوردم با شلوار سفید.. باز موهام رو آزاد روی شونه هام ریختم و با برداشتن گوشیم و مرتب کردن تختم از اتاق بیرون زدم.. بعد از یک هفته حس یک زندانی رو داشتم که آزاد شده.. با لذت به اطراف نگاه میکردم انگار تازه به اینجا اومده بودم.. تمام گلدون هارو از نظر گذروندم و چشمم به همون پذیرایی که به سالن ممنوعه وصل میشد افتاد.. یک قدم به سمتش رفتم اما ایستادم روگرفتم.. سر بالا کردم وبه راه پله ای که به همون اتاق لعنتی راه داشت با اخم نگاه کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.. صدای لیلی رو شنیدم و برای لحظه ای ترس به دلم افتاد.. اما به خودم نهیب زدم
من کاری نکردم که بترسم هرچند که به خاطرش تنبیه هم شدم.. سعی کردم غرورم رو حفظ کنم نباید به اون زن اجازه بدم من رو کوچیک کنه.. دستی به موهام کشیدم
و پا به آشپزخونه گذاشتم.. به محض ورودم اول نریمان رو دیدم که بالای سر لیلی ایستاده بود ولیلی باهاش حرف میزد هردو مشغول بودن.. هرچند شک نداشتم لیلی متوجه اومدنم شده.. صدای پراز شادی شکوه رو شنیدم
-وای صدفم خانمم شماهم اومدین؟
نریمان تند نگاهم کرد اما لیلی حتی سربالا نکرد تامن رو ببینه.
اگه بگم دلم نشکست دروغ گفتم اما خودم رو بیخیال نشون دادم و با لبخند رو به شکوه گفتم:
-آره منم از امروز دیگه اینجا غذا میخورم
و با گوشه چشم لیلی رو زیر نظر گرفتم.. بدون اینکه سر بالا کنه با پوزخند گفت:
romangram.com | @romangram_com