#نگهبان_آتش_پارت_365
نریمان بود.. که مدام به در میزد وصدام میکرد.. پاهام رو از تخت آویزون کردم و بلند شدم.. چشمام باز نمیشد.. کورمال کورمال به سمت در رفتم و بازش کردم.. با صدای خواب آلوده گفتم:
-چیه نریمان؟ تو با اون خانمت چی از جونم میخواین؟
همه اینارو با چشم های بسته بیان میکردم.
-چه بلایی سرتون اومده؟
لحن ترسیده و نگرانش باعث شد منم بترسم.. لب زدم:
-مگه چم شده؟
از لای پلک هام صورت آشفتش رو دیدم و خمیازم رو مهار کردم.. یک قدم به داخل برداشت و گفت:
-چشماتون ورم داره شما...
صبر نکردم و با دو خودم رو به آینه رسوندم.. از دیدن خودم تو آینه وحشت کردم.. موهام ژولیده شده بود و آخ چشم هام.. مثل دو کاسه خون شده بود و به شدت متورم.. حتی لب هام از شدت گاز گرفتن های دیشبم زخم و کبود شده بود.. از آینه تصویر نریمان رو درست پشت سرم دیدم..
-اتفاقی افتاده صدف خانم؟
آره اما نریمان اون شخص مناسب برای حرف زدن نبود.. سکوتم رو که دید، یک قدم به سمتم برداشت که دستم رو روی صورتم گذاشتم وبا جیغ گفتم:
-به من نزدیک نشو برو بیرون
اینقدر بلند جیغ میزدم که حتی حرف هاش رو نمی شنیدم
-تنهام بذار..
دوطرف شونم محصور دست های کسی شد وبه سمتش کشیده شدم
-آروم باشید من که کاری باهاتون ندارم
چشم هام تا آخرین حد گشاد شد نریمان تنها یک قدم بامن فاصله داشت.. موهای مرتب و چشم های قهوه ایش رو از نظر گذروندم.. هنوز نگاهش به من بود وشونه هام اسیر دست هاش.. آرامشم رو که دید ادامه داد:
-من فقط نگرانتون شدم اومدم تا...
غضبناک نگاهش کردم و مشتم رو به سینش زدم و به عقب هولش دادم که یک قدم به عقب رفت و با چشم های گرد شده نگاهم کرد.. پر حرص انگشتم رو به طرفش نشونه گرفتم
romangram.com | @romangram_com