#نگهبان_آتش_پارت_364
-من باید برم
بازگریم گرفت چرا بابا تااین حد عصبانی بود
-شب بخیر و حرفام فراموشت نشه
وگوشی رو قطع کرد..
نگاه غم زدم روبه گوشی دوختم
-ولی آخه چرا؟
جیغ زدم
-چرا؟ چرا؟
خودم رو روی تخت انداختم
-من دوستش دارم
مشتم رو به تشک می کوبیدم
-ازش نمیگذرم حتی اگه بخوام هم دیگه دیره
تاویار؟ سرم رو بیشتر توبالش فروکردم.. اونقدر اشک ریختم تا خوابم برد...
با صدای کسی که اسمم رو صدا میکرد بابی حالی چشم باز کردم.
-صدف خانم بیدارشین.
هنوز توهمون حالتی که دیشب بودم قرارداشتم.. سعی کردم بدن خشک شدم رو تکونی بدم.. آخ.. با کمک دستام بلندشدم
-صدف خانم؟
romangram.com | @romangram_com