#نگهبان_آتش_پارت_363

-هست.. اگه هم نباشه خودت یادم دادی نباید چیزی رو که میدی پس بگیری.. بعدم من راضیم اما..

-اماچی گل بابا؟

باپشت دست اشکام رو پاک کردم

-ازم خیلی دور اما نزدیکه.

سوالی گفت:

-یعنی چی؟ نکنه از کساییه که تو اون عمارته؟

سکوت کردم

-صدف؟ حرف بزن اون آدما ابدا مناسب تو نیستن

صدام از شدت گریه خش دارشده بود

-نمیدونم اون فقط یه همکاره همین..

باخشمی که تابه حال ازش ندیده بودم گفت:

-بس کن این حرفارو..

-بابا؟

-نه صدف ازش فاصله بگیر هم اون مرد وهم لیلی

شوک زده گفتم:

-نمیتونم باور کن اون آدم خوبیه اصلا..

به میان حرفم پرید دهنم باز موند

-همین که گفتم دیگه به اون حتی فکرهم نکن چه برسه به دیدنش

-اما..


romangram.com | @romangram_com