#نگهبان_آتش_پارت_362
-من با شنیدن صدای دخترم جز عالی بودن حسی نمیتونم داشته باشم
خندیدم
-ای جانم همیشه بخند
بی اراده همراه خنده اشک میریختم
-خیلی دل تنگتم گل خوش بوی بابا.
بین بغض گفتم:
-آخ اگه بدونی دخترت چی رو تجربه کرده باور نمیکنی..
متوجه گریه کردنم شد.. خیلی زود لحنش رنگ دلهره گرفت
-نگو که لیلی آزارت میده؟ صدف عزیزم
سرتکون دادم با این که حقیقت بود رفتارهای بد لیلی بامن..اما دردم اون نبود. باز صدام کرد
-چراجوابم رو نمیدی؟ من چجور پدریم که توالان این قدر عذاب میکشی؟
گریم شدت گرفت نفسش رو فوت کرد.. خوب میدونستم آروم و قرار نداره.. با خودم گفتم کاش تاویارهم مثل پدرم از ناراحتیم قرارش روازدست میداد.. دریک کلام گفتم:
-فکر کنم دلم رو باختم بابا..
هیچ صدایی از اون سمت به گوشم نمی رسید اما من ادامه دادم:
-یادته گفتی آدم وقتی دلش رو میبازه دیگه آرامش نداره.. مگر این که کنار همونی باشی که بهش دل باختی.
لبم می لرزید:
-بابا؟
-جان دل بابا فقط یک چیز روبگو اون لایق قلب پاک دخترمن هست؟
گریم شدت بیشتری گرفت سرم رو روبه سقف گرفتم.. با ناله گفتم
romangram.com | @romangram_com