#نگهبان_آتش_پارت_361
از سر رضایت خندیدم.. خواست حرفی بزنه که به ساعتم نگاه کردم
-بهتره دیگه برم
سرتکون داد و من بی معطلی ازش دور شدم..
صدف..
پشت پنجره رفتن تاویار رو تماشا کردم مثل یک هفته پیش که تنها دلخوشیم دیدنش بود.. من این حس رو می شناختم.. هر روز پشت این پنجره قفس طلایی می ایستادم تا فقط ببینمش.. آهی از ته دل کشیدم.. حتی اون زن اجازه نمیداد بیرون غذا بخورم.. تمام زندگیم تو این اتاق بود و تمام اون چه که داشتم دیدن تاویار بود
بااین که اومدنش پیش لیلی دلیل گریه های هرشبم میشد اما امروز وقتی اون نگاه گیراش رو روی خودم دیدم چنان حال عجیبی به قلبم دست داد که برخلاف همیشه که خودم رو مخفی میکردم، ایستادم.. وقتی دل چشماش دست از نگاهم نمیکشید من چطور میتونستم؟
دستم رو روی قلبم گذاشتم بازم به تب وتاب افتاده بود زمزمه کردم:
-توبامن چیکارکردی مردی از جنس غرور؟
بیش از این تحمل نگه داشتن این حس رو نداشتم
باید به بابا مهردادم از درد قلبم چیزی میگفتم
هوا تاریک شده بود و من حتی متوجه تاریک شدن اتاقم نبودم.. از پنجره فاصله گرفتم.. حس روشن کردن چراغ رو نداشتم.. طبق نروژ تنها به روشن کردن آباژور اکتفا کردم.. گوشیم رو از روی عسلی برداشتم و همونجا روی تخت نشستم.. سردم بود و این بی ربط به تاویار نبود.. فکر اون منو می سوزوند اما از بیرون می لرزیدم.. شماره رو گرفتم و خیلی زود تماس برقرار شد.. بازم آه کشیدم.. بعد از چند بوق صدای پراز انرژی بابا توگوشم پیچید:
-پرنسس بابا صدف؟
نمیخواستم ناراحتیم رونشون بدم
-جانم خوبی قربونت برم؟
تک خنده ی همیشگیش رو به رخم کشید
romangram.com | @romangram_com