#نگهبان_آتش_پارت_360

-ای بابا من که نکردم این مال سال ها پیشه..

ودستم رو کشید

-بیا.. من با محبتم به خودم وابستش کردم برای همین هنوزم زندست.. تاویار؟

اخم کردم و سرتکون دادم.. اون حتی سگ من رو هم برای خودش نگه داشته بود.. شک نداشتم اگه سگ به جای وفاداری کمی ذات شناس بود هرگز کنار این زن نمی موند و مرگ رو جای وفاداری انتخاب میکرد..

-می دونی چیه؟ اونقدر برام مهمی که تو رو با هر چیز کوچیک و بزرگی که تو زندگیم هست آشنا می کنم.. در مورد پیشنهاد همکاری هم با هم حرف می زنیم.. فرصت زیاده.. تو هم خوب فکر کن..

لیلی دوپله بالا نرفته بود که گفتم:

-ممنون که اینکارو می کنی.. اما عذرخواهی می کنم من باید برم شرکت..

ایستاد و به سمتم برگشت:

-شرکت؟ این وقت روز؟ بس کن بیا بریم داخل کلی حرف دارم..

که من علاقه ای به شنیدن نداشتم

-میدونم ساعت شیش شرکت نمیرن اما من کارهای عقب افتاده دارم که تا صبح باید تموم کنم.

بی حرف از پله پایین اومد و با فاصله ایستاد

-اوکی پس حالا برو اما..

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:

-من از طرف تو به خودم یک روز کامل درکنارهم بودن رو قول میدم..

یه تای ابروم بالا پرید.. خوب می دونستم انتظارش رو نداره با این حال گفتم:

-حتما.. اتفاقا به فکر خودم هم رسیده بود

یک قدم جلو رفتم:

-اما روزش رو واقعا من تعیین میکنم


romangram.com | @romangram_com