#نگهبان_آتش_پارت_359

-حتما فکر کرده من به شما آسیب می رسونم

کتم رو مرتب کردم و به سمت انزو رفتم.. سگ درشت هیکلی بود و نیاز به زانو زدن نداشت.. تمام دلتنگی و آرامشم رو تو دست هام ریختم و روی سرش کشیدم

پارس کردن رو تموم کرد و پوزش رو به شکمم مالید.. انگار متوجه تمام دردهام بود.. هنوزم من رو به یاد داشت

-آروم باش پسر هیشش آروم

زوزه می کشید من اما از گوشه چشم لیلی رو می دیدم.. حال خوشی نداشت.. انگار حتی با در دست گرفتن افسار واهی من راضی نمیشد.. چیزی فراتر می خواست.. بااین حال دست به سینه مارو نگاه میکرد..

-من قرارنیست کار اشتباهی انجام بدم..

دلم نوازش کردنش رو می خواست اما ازش فاصله گرفتم و به لیلی نزدیک شدم

-خودت رو ناراحت نکن هرچی هم که باشه من یه غریبه هستم و سگ این رو خوب میفهمه

-درسته بهتره برگردیم..

حرفی نزدم وباهم به سمت امارت رفتیم

-این سگ قبلا یه صاحب داشته که مرده.

پوزخند زدم واقعا هم مرده بودم

-جدا؟

-اوهوم افسرده شده بود.

نگاهش کردم

-دامپزشک گفت دیگه خوب نمیشه و بهتره بایک تیر خلاصش کنم

این رو که گفت ایستادم

-چی؟

بلند خندید


romangram.com | @romangram_com