#نگهبان_آتش_پارت_358
-خیلی آدم خاص و مرموزی هستی.. می دونی چیه تاویار؟ من و تو دیگه اونقدر از هم اطلاعات داریم که نتونیم از هم جدا بشیم..
دستم از شدت مشت و نفرت می لرزید..
انزو هنوز پارس میکرد.. اینقدر بهم نزدیک بود که حتی میتونستم رایحه ی رژ لبش رو تشخیص بدم.. انگشت هاش رو از دور گردنم برداشت و لای موهام فرو برد:
-توچشمات چیزی هست که من نمیفهمم.. با اینکه من می تونم تو رو به خیلی چیزا وادار کنم اما من دوست ندارم از چیزی استفاده کنم.. ترجییح میدم تو خودت بهترین راه رو انتخاب کنی.. بهترین راه تو منم.. می دونی مگه نه؟ شاید تو خبر نداری اما تو این کار، اومدنت با خودته ولی رفتنت...
بیشتر و بیشتر پیشروی کرد.. انگشت هاش روی گوش و گردن و ته ریشم نشست و من چشم بستم.. سنگینی نگاه کسی رو حس می کردم که حتی شاید وجود نداشت.. من همین رو می خواستم.. اجبار برای موندن کنارش.. احتمالا حالا فقط انزو حال درونیم رو درک می کرد.. داشتم نفس کم می آوردم.. رو گرفتم که بادست مانع شد و وادارم کرد نگاهش کنم.. از ته گلو حرف میزد:
-بهم بگو توکی هستی؟
از این سوال جا خوردم و درحالی که زیر شکنجه نوازش های دستش روی گردن وموهام له میشدم خونسرد گفتم:
-تاویار کامیاب..
حرکت دستش متوقف شد خیره به نگاهم تنها سکوت کرد
و من هنوز تلاشم برای نفس نکشیدن بی نتیجه بود.. خواستم ازش فاصله بگیرم که محکم خودش رو به آغوشم انداخت و پاهام بیشتر به زمین چسبید توان هیچ کاری رو نداشتم.. انزو بی حرکت به ما نگاه کرد
مدام دستاش رو با لذت روی کمرم به حرکت در می آورد و بادست دیگرش روی پهلوم می کشید.. هیچ حسی نداشتم اما زخم سینه و شکمم مدام برای یادآوری می سوخت..
-لیلی؟ بهتره به من فرصت بدی فکر کنم..
نفس هاش بازم پر از نیاز شده بود و انگار حرفم رو متوجه نمیشد..
-خیلی ازت خوشم میاد..
ابدا تعجب نکردم حرکات ظریفش تو آغوشم داشت تند وخشن میشد.. انزو دوباره پارس کرد و به سمت ما اومد گوشه دامن لیلی رو گرفت و لیلی خودش رو ازمن جدا کرد.. اینبار با دیدن صورت سرخ شده ش و دهن نیمه بازش شوک شدم.. عجیب بود که من آروم و بی حرکت ایستاده بودم.. برای یک لحظه گفتم چطور اجازه میدم اون زن با من حتی به چنین چیزی فکر کنه؟ پر از خشم روبه انزو داد زد:
-این چه کاریه گرگی؟
انزو مدام دست هاش رو بالا می آورد و تهاجمی پارس میکرد.. نگاه معنا دار لیلی رو به خودم دیدم و بی اعتنایی کردم.. لیلی پر شتاب انزو رو پس زد.. من برای جمع کردن موقعیت گفتم:
-این زبون بسته چه گناهی داره؟
به سمتم چرخید.. از چشماش خون می بارید
romangram.com | @romangram_com