#نگهبان_آتش_پارت_357
-تا تو هستی من سرما رو حس نمیکنم تاویار..
چراحس کردم با تاکید اسمم رو صدا کرد؟
چشم از نگاه سبزش برنداشتم شک نداشتم که با آگاهی از معنای اسمم این رو گفته بود.. سر چرخوندم و دیدم که به سمت پشتی عمارت میریم.. چرا حرفی نمیزد؟ داشت من رو کجا می برد؟ این خونه رو حتی از خود باباهم بیشتر می شناختم.. انگار که خودم معمار این ساختمون بودم.. جایی که می رفتیم، صد درصد خاطراتم رو تا ده سال پیش درخودش جای داده بود.. از کنار تمام درخت ها رد شدیم.. حال عجیبی داشتم.. صدای لیلی رو شنیدم
-فقط یکم دیگه مونده الان میرسیم
حرفاش اصلا برام مهم نبود حتی اگه به جایی هم نمی رسیدیم بازم مهم نبود.. یک به یک خاطرات مثل فیلم از مقابلم رد میشد
"داداش؟ توباز اومدی اینجا؟"
وقتایی که دلم تنهایی می خواست به اینجا میومدم..
هرچند سیاوش هربار این رو میگفت که اینجا اصلا جای خوبی نیست
"توبرگرد عمارت مادر دنبالت می گرده ببینه نیستی نگران میشه
بادو خودش رو به من رسوند
-نمیشه چون از بابا اجازه گرفتم سایه هم خواست بیاد اما ترسید.. دختره ترسو"
وخنده های بلند و از ته دلش رو این درخت هایی که به خواب رفته بودن جار میزدن.. صدای پارس انزو رو درست کنار گوشم می شنیدم.. سگ من.. تنها چیزی که پدر فقط برای من گرفته بود.. کتم توسط کسی کشیده شد به خودم اومدم.. از چیزی که می دیدم حیرت زده شدم.. توهم نبود.. انزو درست روبروم قرار داشت و مدام پارس میکرد..
سرجا میخکوب شده بودم ولی انزو مدام دورم چرخ میزد و پوزش رو به دستام می مالید.. دراین میان نگاه پراز تعجب لیلی دلم رو لرزوند به سختی لب زدم:
-اینجا چه خبره؟ می خواستی با یه سگ آشنام کنی؟
-این خیلی جالبه.. ببین گرگی از هیچ کس خوشش نمیاد اما تو..
انزو مدام پارس میکرد و خودش رو برای فهموندن اینکه منو شناخته به آب و آتش میزد.. یک قدم به عقب برداشتم.. اونقدر دل تنگش بودم که میترسیدم لیلی از حال و روزم بفمهمه.. انزو که حالا اسمش رو گرگی گذاشته بود با اشاره دست لیلی دور شد اما هنوز پارس میکرد.. سگ سیاهی که پاهای بلند و کشیده ای داشت..
لیلی جلو اومد و من با پیشدستی گفتم:
-اونم فهمیده که من با بقیه فرق دارم
باورنکرد.. در دل آرزو کردم زودتر از اینجا بریم تا همه چیز به دست یک سگ برملا نشده.. دست بالا آورد و دور گردنم حلقه کرد.. حالم خوب نبود وصدای انزو به این حال دامن میزد.. با این حال به لیلی حرفی نزدم و این نزدیکی عذاب آور رو تحمل کردم.. اونقدر بهم نزدیک شده بود که از نفس های اون دم میگرفتم.. پیشونیش رو به چونم مالید..
romangram.com | @romangram_com