#نگهبان_آتش_پارت_356

-ازت میخوام تواین راه فقط کنارم باشی.

ابرو بالا انداختم.. تا این حد بیچاره شده بود که میخواست من کنارش باشم؟ پوزخند زدم

-من همیشه یک انتخاب دارم..

مردمک هاش دودو میزد. اون از چی تااین حد نگران بود؟ لب زدم:

-اون هم تویی لیلی.

نمی دونم این که اون رو مفرد خطاب کردم بود یا از موافقتم.. هرچی بود.. خوشحالی ورضایت رو از چشم وصورتش خوندم.. لب هاش خندید و گفت:

-جزاین انتظاری ازت نداشتم.. نمیخوای بدونی اون چه کاریه که خواستم کنارم باشی؟

بااین که تمام وجودم دونستن رو طلب میکرد اما گفتم:

-برای من فرقی نداره من هرجا باشم خیلی زود هرچی که به من ربط داشته باشه رو پیدا میکنم..

خوب می دونستم حرف هام اون رو به چالش می کشوند. از تکون دادن پاهاش متوجه آشفتگی ذهنش بودم اما حرفی نزد و از روی مبل بلند شد.. درست مقابلم ایستاد.. چشم بالا کشیدم که گفت:

-حالا که قراره باهم باشیم بیا تا با یکی آشنات کنم.

خم شد ودستم رو که روی رونم بود رو گرفت حرارت بالای دست هاش حال انزجار بهم داد

-کجا میریم؟

-توفقط بیا..

پوف نامحسوسی کشیدم

و بلند شدم.. باهم به سمت حیاط رفتیم از لباسی که تنش بود متوجه شدم که از عمارت بیرون نمیریم

خوب می دونستم میخواد من رو کنجکاو کنه منم هیچ عکس العملی نشون ندادم.. مدام لبخند میزد و من بیش از قبل ازش متنفر میشدم.. کمی که راه رفتیم به طعنه گفتم:

-هوا سرده کاش یه چیزی پوشیده بودی

خودش رو بیشتر بهم چسبوند


romangram.com | @romangram_com