#نگهبان_آتش_پارت_355

از سه پله بالا رفتیم ادامه دادم:

-درکل کسی اینجا مزاحم حرف هامون نیست

متوجه گرفتگی حالش شدم.. خب به جهنم حتی درصدی برام مهم نبود.. زنیکه هرزه

کتفم رو از چنگال درنده ش بیرون آوردم و باکمی فاصله روی یک مبل تک نفره نشستم و چشم بالا کشیدم هنوز سرپا ایستاده بود لحنم رو ملایم تر کردم:

-لیلی خانم لطفا بشینید.

اخمش رو نادیده گرفتم وخودم رو مشغول به نگاه کردن به تابلوها نشون دادم.. زیر چشمی حواسم بهش بود

باشه زیر لبی گفت که من معناش رو خوب می دونستم این گرگ همیشه آماده انتقام بود..

جلو اومد و رو اولین مبل نزدیک من نشست و پا رو پا انداخت.. منتظر نگاهش کردم که گفت:

-امروز گفتم بیای چون.. چون می خواستم تویه کاری ازت کمک بخوام..

خودم رو کنجکاوتر نشون دادم.. دست چپم رو به چونه زدم

-خب این خیلی عالیه. معلوم میشه که بالاخره صداقت من رو باور کردید..

خم شد و آروم گفت:

-تاویار این موضوع خیلی برام مهمه اینقدر که شاید الان متوجه نشی

بااین حرفش منم مثل خودش جلو رفتم و گفتم:

-من اینطور اهمیت ها رو خوب درک میکنم چون برای من همه چیز با ارزشه لیلی جان.

این لفظ لازم بود با این که ابدا راضی نبودم

تمام مدت در سکوت به حرفام گوش میکرد لبخند که زد به پشتی مبل تکیه دادم خونسرد گفتم:

-خب من سراپاگوشم

نگاهش رو از روبرو گرفت وبه من دوخت


romangram.com | @romangram_com