#نگهبان_آتش_پارت_354

موهاش رو بالا جمع کرده بود وتاپ سبز درست هم رنگ چشماش به تن داشت.. باز بالا تنش رو به نمایش گذاشته بااون بنده نازکی که به گردنش متصل میشد.. من دامن جین کوتاهش رو از نظر گذروندم

-پس اومدی؟

این زن پر از زیبایی بود اما برای من هیچ اثری نداشت ابدا دلم با این بدن بی نقص نمیلرزید..

-البته که میام من سرقول هایی که میدم هستم

ودر دل ادامه دادم مثل نابود کردن تو که به خودم قول دادم.. هیچ خبری از خدمتکار ها نبود.

سرتکون داد و جلو اومد من هنوز پشت به در ورودی ایستاده بودم دست راستش رو به سمتم آورد و روی کتفم نشوند

-بیا بریم داخل باید حرف بزنیم.

مشتاق گفتم:

-بله حتما..

با هم به همون سالن همیشگی رفتیم بین راه نگاهم به سمت همون اتاقی کشیده شد که حس میکردم صدف باید اونجا باشه اما قبل از این که لیلی متوجه بشه روگرفتم وگفتم:

-امروز تنهایین؟

باحالت خاصی گفت:

-چطور؟

کاملا محسوس دستی به سینش کشید

-اگه تو بخوای خیلی راحته.

اخم کردم.. اون با خودش چه فکر کثیفی کرد؟ که من... ازنفرت دستم مشت شد..

-تاویار؟

حالت تهوع گرفتم.

-نه همین طوری پرسیدم


romangram.com | @romangram_com