#نگهبان_آتش_پارت_353
-سلام آقا خوش اومدین.
به سمت راست سر چرخوندم
بشیر بود که مثل همیشه لبخند به لب داشت وبه کار باغبانی میرسید.. جواب دادم:
-سلام ممنون
-بفرمایید داخل هواسرده
وبه آسمون نگاه کرد
-انشاالله این ابرا واسمون بارون دارن
وخودش جواب داد
-آمین.
حرفی نزدم که باز گفت:
-خیلی شرمندم شما بفرمایید
جلورفتم ودست روی شونش گذاشتم چشماش تا آخرین حد گشاد شد.. چرا برای همه تمام کارهای من عجیب بود؟ لب زدم:
-هیچ وقت واسه اشتباه نکرده از هیچ کس عذر خواهی نکن.
-ه هان؟ ب بله..
فشارکمی به شونش آوردم که لبخند زد
-ممنونم شما خیلی فهمیده هستین رو چشمم
ودست رو چشمش گذاشت
-حرفتون رو فراموش نمی کنم.
سرتکون دادم وازش فاصله گرفتم. همین طور که به سمت عمارت میرفتم شنیدم که با سوت آهنگی رو میزد.. پوف کشیدم.. خیلی زود در رو باز کردم و اولین چیزی که حس کردم باد گرمی بود که به صورتم خورد.. چشم چرخوندم ولیلی رو درحال پایین اومدن از پله ها دیدم
romangram.com | @romangram_com