#نگهبان_آتش_پارت_352

-خیلی حاضر جوابی پسر تو رو باید دادستان کرد

وباز خندید نیم نگاهی به چهره خندان اما مردونش انداختم

-شب بخیر

خندش بی صدا شد اما آثارش به خوبی مشهود بود.. چیزی نگفت ومن برای فریب دادن حامد شاید هم برای تظاهربه انسان بودن چشم بستم..





یک هفته از اون شب با لیلی میگذشت

حامد رو زیاد نمی دیدم و این خیلی خوب بود چون نمی خواستم از دستم ناراحت بشه.. لیلی همون کار رو کرده بود که من گفتم..

طبق همون برنامه که با رییس ناجی داشتیم محموله رو مصادره کردن.. بیش از یک تن هرویین تو مرز ترکیه

همشون دستگیر شده بودن و از اونجایی که اون گرگ پیر لعنتی با اکثر طرف قراردادهاش یک بار کارمیکرد، از هیچی خبر نداشت.. رابطش نریمان بود که به خواست من حرفی نزد.. پک عمیقی به سیگار گوشه لبم زدم.. گوشه ی خیابون پارک کرده بودم..

تو این یک هفته سیاوش هرشب راس ساعت دوازده شب بهم پیام می داد وعجیب بود که بامن خوب حرف میزد واز همه چیز مهم تر این بود که با من آروم رفتار می کرد و گاهی حرفایی میزد که حس میکردم مثل قبلاها درد ودل میکرد..

من که این روزا اونقدر تحت فشار بودم که به این دردودل های سیاوش دل خوش کرده بودم..

شیشه رو پایین کشیدم و فیلتر خالی سیگار رو به بیرون انداختم و دوباره ماشین رو به حرکت انداختم.. پنج دقیقه بعد مقابل عمارت لیلی بودم.. با اینکه این عمارت متعلق به خانوادم بود واون زن هرزه با کلاهبرداری وتهدید پدرم به بی آبرویی به دست آورده بود و با این که همه چیزمون رو گرفت پدرم بازم بی آبرو شد اما نه به خاطر با اون بودن.. لیلی با سند جعلی پدرم رو متهم به جابجا کردن مواد مخدر کرد و حالا ده سال بود که این عمارت باوجودش جز یک نجاست از جنس صاحبش هیچی نبود این بارهم نگهبان ها در رو باز کردن و من باماشین وارد حیاط بزرگ باغ شدم.. بازم به خواست لیلی به این خونه اومدم.. مچم رو مقابل چشمم گرفتم ساعت چهار عصر رو نشون میداد.. سربالا کردم که با دو چشم آبی روبه رو شدم.. صدف رو دیدم که مثل یک هفته گذشته از پشت پنجره نگام می کرد.. تمام یک هفته ی قبل هنگام خروج از خونه گاهی سنگینی نگاهش رو حس میکردم اما وقتی برمیگشتم نمی دیدمش چراش رو درک نمیکردم ولی خودش رو مخفی میکرد از من.. این چه حسی بود؟

خیره نگاه هم بودیم اما نه من و نه اون کوتاه نمی اومدیم.. هربار من این طناب رو پاره می کردم.. کوبش قلبم کلافم میکرد.. کف هر دو دستم رو روی پاهام گذاشتم زمزمه کردم:

-سیاوش سایه و یک سایه.. با اسم صدف.

تواین چشم ها چی داشت که من تاویار رو تا به این حد ناتوان میکرد؟

بالا خره چشم گرفت و پرده حریر اتاقش سد بین نگاهمون شد.. نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم.. دستی به صورت تبدارم کشیدم.. با دیدن ساعت متوجه شدم که حدود یه دقیقه بود که اینجا نشسته بودم..

لعنتی به خودم گفتم و از ماشین پیاده شدم.. امیدوار بودم لیلی متوجه نشده باشه اما این ابدا ممکن نبود دمی از هوای سرد گرفتم و دو لبه کتم رو به هم رسوندم تیپ اکثر روزهایی که به اینجا میومدم مشکی بود

نگاهم رو به روبرو انداختم و ریموت رو فشردم


romangram.com | @romangram_com