#نگهبان_آتش_پارت_351

-چی کارمیکنی؟

-هیچی مثل کوره آتش شدی نکنه تب داری؟

خودم رو کنارکشیدم

-بس کن گفتم که خوبم

وباز روی تخت درازکش شدم و مچم رو روی چشمم گذاشتم.. حس کردم که بلند شد

-میگم تاویار؟

-...

-ای بابا توخونت خیلی سرده شوفاز روهم باز کردم اما..

صداش نزدیک تر شد

-من همینجا میمونم

مچم رو برداشتم نگاهش کردم که بالحن غم زده ای گفت:

-بخدا بیرون مثل یخچاله

اخم کردم که جدی گفت:

-خیلی خب بسه من یه سرگردم.. اگه احترام نذاری کارت تمومه

اینقدر جدی بیان کرد که اگه موضوع بحث رو نمی دونستم باور میکردم.

حرفی نزدم که پیش اومد و دوباره روی تخت نشست

طول نکشید که کنارم درازکش شد هردو نگاهمون به سقف بود.. نفسش رو شل بیرون فرستاد خونسرد گفتم:

-بی اجازه وارد خونه مردم شدن چی؟ جرم نیست جناب سرگرد؟

از لحنم بلند خندید و من هیچ عکس العملی نشون ندادم


romangram.com | @romangram_com