#نگهبان_آتش_پارت_350

به خودم اومدم

-الو؟

بیش از این تحمل سکوت نداشتم حرف تا پشت لبم میومد و من مثل مار اون رو می بلعیدم تا خودم رو رسوا نکنم قبل از این که حرفی بزنم تلفن رو برای اولین بار روی سیاوشم قطع کردم و پرخشم روی تخت انداختم

آرنجم رو روی زانوهام گذاشت و سرم رو بین مشتم گرفتم این روزا تو چه حالی بودن؟ آخ خدا ردیف دندون هام رو پرحرص به هم ساییدم چرا از اونجا نمی بردمشون یه جای بهتر؟ نبض شقیشه هام رو زیر مشتم حس می کردم.

بارها می خواستم ببرمشون توی خونه ای که لیاقتش رو دارن که سیاوش جلوی دوستاش شرمنده نشه. اما مادر راضی نشد..

با نوک پا روی زمین ضرب گرفتم که در باز شد و صدای نگران حامد رو بعداز چند ثانیه شنیدم:

-تاویار؟ خوبی؟

بدون اینکه تغییر توحالتم بدم گفتم:

-الان نه حامد

شنیدم که به سمتم اومد

-من فکر کردم خوابی..

بی اراده پوزخند زدم از بالا پایین شدن تخت متوجه نشستنش شدم دستش که رو بازوم نشست درهمون حال سرم رو کج کردم و از بین دست هام نگاهش کردم چشم هاش پر از نگرانی بود چیزی که من همیشه دیده بودم و انکارش میکردم.

-من خوبم

درحالی که حتی حالم بد هم نبود.. سعی کردم مثل همیشه خوددار باشم.. درسته.. می خواست کنارم باشه اما من تاویار بودم.. من هیچ زمان بارم رو روی دوش کسی نمی ذاشتم اونا درد ها و مشکلات من بودن

-به من بگوسرت درد میکنه؟

خیلی سعی کردم تا برای آرامشش لبخند بزنم اما من لبخند هام رو باسایه زیر خاک دفن کردم.. دستم رو روی دستش گذاشتم و تمام اطمینان ساختگیم رو به چشم هام ریختم

-باور کن خوبم سرم هم به خاطر حجم کاره

نمیدونم من داغ بودم یا حامد سرد؟

ابرو بالا انداخت.. دست دیگش رو به سمتم آورد و روی پیشونیم گذاشت شوک زده نگاهش کردم..


romangram.com | @romangram_com