#نگهبان_آتش_پارت_349

کمی تو جام جابجا شدم که صدای گوشیم رو شنیدم.. بی حوصله بلند شدم.. با چشم به دنبال گوشی گشتم در نهایت روی میز توالت دیدمش.. با دیدن شماره سیاوش زانوهام شل شد و قلبم باز به کوبش افتاد.. دکمه تماس رو فشردم و با کمی مکث به گوشم چسبوندمش..

-چه عجب جواب دادی..

لبم رو بین دندون گرفتم کلافه گفت:

-لعنتی چرا حرف نمیزنی؟ ها؟

دلم پراز درد شد.. با خودم گفتم اگه می فهمیدی من همون برادری هستم که ولت کرده بازم زنگ میزدی؟ و از جوابم تنم به رعشه افتاد..

-الو؟

شنیدم که در اتاقش باز شد این طور حس کردم اما بعد باشنیدن همون آوای نایاب زانوهام شل شدن و برای فرو نریختن چند قدم راه رفتم و روی تخت نشستم.

-سیاوش مادر بیا شام بخور

آخ مادر.. شنیدم که سیاوش بالحن بدی گفت:

-چرا اومدی اتاقم؟ چندبار بگم شام نمیخوام هیچی نمیخوام..

اخمام درهم شد این چه رفتاری بود با مادر؟ دهن باز کردم تا حرفی بزنم.. سرش داد بزنم که با حرف مادر صدام تو گلو خفه شد

-باشه عزیزمادر من فقط نگرانتم

فکم منقبض شد.. نه سیاوش نه.. ناامیدم نکن.. مشتم رو به رونم کوبیدم احترام مادر رو نگه دار.

-میدونم ببخشید مامان من..

صداش پراز درد شد با تمام قلبم حسش کردم سعی داشت من صداشون رو نشنوم.. اما من... بغض صدای مادر آتیشم زد

-میدونم پسرم من میرم توهم با تلفن حرف بزن شبت بخیر

و آه جگر سوز سیاوش رو شنیدم..

بازم همون حس.. از خودم نفرت داشتم چرا نمی مردم؟

-الو؟ تو اونجایی؟


romangram.com | @romangram_com