#نگهبان_آتش_پارت_348

-چی شد؟ من کاری کردم؟

کلافه از این همه دستپاچگیش گفتم:

-نه من خوبم..

-فهمیدم زخمت درد گرفت

و وادارم کرد روی تخت بشینم..

-صبرکن الان برمی گردم

خواستم حرفی بزنم که دستش رو روی دهنم گذاشت

-فقط بشین

سکوت کردم از کمد یک دست لباس گرم بیرون آورد.. میخواست خودش تنم کنه اما با مخالفت راضی شد شلوارم رو خودم بپوشم.. داشتم دیوونه میشدم من به این همه توجه عادت نداشتم.. دلم آرامش میخواست

-پاشو روی تخت بخواب تا زخمت رو پانسمان کنم

پوف کشیدم

-حامد؟

پراخم نگاهم کرد

-کاری نکن پشیمون شم..

-توهم کاری نکن به زور متوسل بشم خودت حرف گوش کن.

حرفی نزدم و دراز کشیدم کارش که تموم شد گفت:

-یه چیزی واسه شام بیارم؟

-نه من خستم تو بخور تو یخچال باید یه چیزایی باشه

انگار متوجه حالم شد که حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت لباسم رو پوشیدم و به پهلو شدم.. سعی کردم فکر لیلی و اون اتفاق رو از سرم بیرون کنم.. خواب از چشمام فراری بود.


romangram.com | @romangram_com