#نگهبان_آتش_پارت_347
با شتاب به سمتش چرخیدم که لبخند زد.. نمی دونم چی تو چهرم دید اما گفت:
-پس بیا تو بغلم..
و نفهمیدم کی اسیر شونه و آغوش مردونش شدم.. دستم بی حرکت کنارم افتاده بود
-آخ تاویار داشتن تو حسرت یه برادر می مردم
حتی نمی دونستم چه حسی دارم.. با کف دست مردونه به پشتم ضربه وارد کرد
-خیلی خوشحالم خیلی
حامد گریه میکرد یا من حس میکردم؟
بالاخره غرور رو کنار گذاشتم و دست هام رو بالا آوردم منم بغلش کردم.. که باعث شد بیشتر به خودش فشارم بده
کنارگوشش لب زدم:
-آروم باش.. خان داداش
و خودم از این خندم گرفت.. اما حامد منو از خودش جدا کرد و من صورت خیسش رو که از برخورد با لباس هام بود دیدم ناباور پرسید:
-تو چ چی گفتی؟
تکرار کردم..
-خان داداش
سرم رو گرفت و پیشونی به پیشونیم زد
-آخ خدا من از کی دارم چی میشنوم؟
خندید دستم رو روی مچش گذاشتم
-کافیه
دوباره بغلم کرد و من آخ کشیدم تند از خودش جدام کرد
romangram.com | @romangram_com