#نگهبان_آتش_پارت_346
وقتی باز جوابی نگرفت من صدای ترک خوردن دلش رو شنیدم نمی دونم چطوری وحتی چرا؟ فقط گفتم:
-قبول می کنم..
ومن دیگه هیچ صدایی نشنیدم بند دلم پاره شد یعنی نشنید ورفت؟
به سر خشک شده م تکونی دادم ودیدم که حامد درچهارچوب در ناباور به من زل زده بود.. با دیدنش حس خوبی پیداکردم اما لب زدم:
-ولی یه شرط داره..
خیلی زود به خودش اومد و درحالی که لبخند از لباش نمی رفت گفت:
-هرچی که باشه
از روی تخت بلند شدم هنوز آب از سر و روم چکه میکرد صاف ایستادم..
-هیچ وقت از خودت به خاطرمن نگذر
خودش رو به من رسوند که دستم رو روی سینش گذاشتم
-اول قول بده..
مکث کرد و خیره به چشم هام لب زد:
-من میخوام برادرت باشم حتی اگه نباشم هم جونم رو برات میدم..
سر کج کردم
-پس بهتره از اینجا بری
پشت کردم که با یک کلمه حرف کیش وماتم کرد.
-اگه سیاوش ازت همین درخواست رو داشته باشه..
خون توتنم یخ بست..
-تو قبول میکنی؟
romangram.com | @romangram_com