#نگهبان_آتش_پارت_345
جلو اومد و روی سرم خم شد.. چشم بالا کشیدم و به قهوه ای نگاهش زل زدم.. این چشم ها چقدر آرامش داشتن.. اونقدر که حالا و تو این لحظه برام قابل درک بود.. تو فاصله هیچ لب زد:
-بذار من کنارت باشم.. با هر عنوانی..
من دودلی و ردید رو از نگاهش می خوندم.. لحنش از همیشه معنادارتر بود..
-توچی داری میگی؟
دست رو شونم گذاشت و سکوت کرد..
-حامد؟ حرفی که به خاطرش تعقیبم کردی و تا اینجا اومدی رو بزن.. من واقعا خستم.. روز خیلی گند و مزخرفی داشتم..
بالاخره سکوتش رو شکست و راز پشت نگاهش رو برملا کرد:
-من میخوام برای تو یکی باشم مثل تو برای سیاوش..
چنان جا خوردم که پلکم بالا پرید حامد داشت چی میگفت؟ کلافه دستی به صورت ملتهبش کشید خیس از عرق شده بود و من خیره به روبرو بودم..
حامد سردرگم دور خودش چرخی زد و باز مقابلم ایستاد
-خدا بگم چی کارت نکنه تو چجور آدمی هستی؟ یک اداره ازمن حساب میبرن ولی حالا من جلوت دارم جون میدم.
هنوز بی حرکت بودم کفری تر از قبل گفت:
-چرا حرف نمی زنی؟ یعنی من لیاقت برادری تورو ندارم؟
اون حتی ازمن هم بهتر بود.. من اصلا هیچی نبودم.. برای سیاوش کاری نکرده بودم اون چرا من رو انتخاب کرد؟
-باشه من جوابم رو گرفتم حالا که قبولم نداری من میرم..
این حامد بود که تا این حد به خاطر من ناراحت بود؟
-فقط لباسات رو عوض کن
آه کشید..
-هوای خونت هم خیلی سرده یه وقت سرما میخوری
romangram.com | @romangram_com